من به پايان سي و پنج سالگي رسيدهام. صدها سال است كه اين سن را سن نيمه راه زندگي می دانند. دانته نيز بينش خاص خود را در اين سن به دست آورد، همان بينشی كه در نخستين ابيات شعر بزرگ وی متجلي است. و حالا اين نقطة مياني زندگي، مرگ آنچنان مرا از هر سو محاصره كرده كه قادر است هر لحظه كه اراده كند در ربايدم. بخاطر ماهيت عذابي كه ميكشم ناچار مدام تصوير مرگی ناگهاني و پرتشنج را در نظر دارم. (هر چند كه خود مرگي آرام وبيدردسر را ترجيح ميدهم كه اجازه دهد تا واپسين دم با دوستان به صحبت مشغول باشم). بنابراين حالي شبيه پيرترين افراد را دارم. علت ديگر آمادگي براي مردن در اين است كه حس ميكنم كاري را كه بايد در زندگي انجام ميدادم انجام دادهام. آن چه از من باقي خواهد ماند فينفسه ارزشمند است. من به خوبي به اين واقعيت آگاهم و ديگران هم نميگذارند آن را فراموش كنم. عملاً من آن نيكبختي را داشتهام كه برداشتها و مشاهداتم را از زندگي به تجربه بيازمايم حال آنكه براي بسياري از مردم چنين فرصت و امكاني وجود نداشته است. روحية من غليرغم درد غذابآور و مداوم هنوز به نوميدي نگراييده و گاهي حتي آنچنان احساس شادماني و نيكخواهي ميكنم كه درتمام زندگي من سابقه نداشته است. من اين حالت سازنده و شفابخش را به چه كسي مديونم؟ مطمئناً من به هيچ انساني مديون نيستم چون بجز چند استثنا، همه انسانهاي دوربرم در سالهاي اخير از من رنجيدهاند و بيهيچ پردهپوشي رنجش خود را به من نشان دادهاند.
