اشاره:
«روياهايي درباره رويا ديدن» يا «روياي روياها» Sogni di Sogni ، عنوان كتابي است از آنتونيو تابوكي Antonio Tabucchi نويسنده معاصر ايتاليايي متولد 1943،كه مجموعه بيست روياست از بيست نويسنده، متفكر،نقاش،شاعر،موسيقيدان و روانكاو. بيست شخصيتي كه تابوكي به آنها ارادت مي ورزيده يا در خاطرش جايگاه ويژهاي داشتهاند. اولين رويا از"ددالوس" معمار و پرنده است . مردي در فراسوي هزارهها و آخرين رويا از دكتر زيگموندفرويد، كسي است كه خود روياي ديگران را تعبير ميكرد. فصلهاي كتاب مستقلاند و هركدام با توجه به دلمشغوليها و جايگاه رويا بين تنظيم شدهاند و نشان از تيزهوشي نويسنده دارند. مثلا تولوز لوترك رويا ميبيند كه پاهاي بلندي دارد، استيونسون 15 ساله در رويا در جزيرهاي در درياي جنوب كتاب "جزيره گنج" را پيدا ميكند،گويا ميكوشد در رويا تصاوير هراسناك سالهاي آخرش را با قلممو بزدايد و... روياها در عين وفاداري به زندگي و انديشههاي رويا بين، به گونهاي غير مستقيم ما را با وي آشنا ميكند تا آنجا كه ميتوانيم با رويابين و نويسنده همآوا شويم و همذات پنداري كنيم. اطلاعات زندگي نامه اي رويابينان به گونه اي ماهرانه در دل رويا تعبه شده است . رويايي كه مي خوانيد ، از فدريكو گارسيا لوركا ميگويد ، از شاعر معاصر اسپانيايي كه به طرز مرموزي به دست فاشيستها كشته شد .مرگ او هنوز هم در هاله اي از ابهام قرار دارد . خوشبختانه او در ايران چهره اي است كاملاً شناخته شده و آثارش به قلم مترجمان مختلف در دسترس ماست.
ع. ع
آنتونيو تابوكي
ترجمه علي عبداللهي
در شبي از شبهاي ماه آگوست سال 1936 فدريكو گارسيا لوركاي شاعر و ضدفاشيست در خانهاش در گرانادا رويايي ديد.او خواب ديد بر صحنه تئاتر سياري حضور داشت، ترانههاي كوليان را مينواخت و همزمان خودش با پيانو داشت ترانههايش را همراهي ميكرد. هرچند فراك پوشيده بود،اما يك كلاه لبه پهن مازانتيني Mazantini سرش بود. در بين تماشاگران چند پيرزن سياه پوش ديده ميشدند كه شال روي دوش انداخته بودند شش دانگ حواسشان به او بود و با شيفتگي به او گوش ميدادند. صدايي از درون تالار از او ترانهاي درخواست كرد و فدريكو گارسيا لوركا بنا كرد به نواختناش. ترانهاي بود درباره دوئلها و نارنجستانها،عشق و مرگ.
همين كه ترانه به پايان رسيد فدريكو گارسيا لوركا برخاست و از تماشاگران خداحافظي كرد. پرده افتاد .تازه در آن لحظه بود كه لوركا دريافت پشت پيانو هيچ دكور و پسزمينهاي وجود نداشت، بلكه صحنه پشت به چشم انداز خالي از آدم باز ميشد. شب بود و ماه ميتابيد. فدريكو گارسيا لوركا از ميان شكاف پرده چشم تيز كرد و ديد كه صحنه تئاتر به گونهاي جادويي خالي شده ،در سالن تنابندهاي نبود و چراغها هم خاموش شدند.در اين لحظه صداي زوزهاي به گوشش خورد، و پشت سرش سروكله سگ سياه كوچولويي پيدا شد، كه به نظر ميآمد منتظرش بود. فدريكو گارسيا لوركا احساس كرد چارهاي ندارد جز اينكه دنبالش برود و به سمت سگ رفت. سگ انگار باپيروي از علامت از پيش توافق شدهاي به حركت درآمد و به لوركا راه را نشان داد. فدريكو گارسيا لوركا پرسيد:مراداري كجا ميبري سگ سياه كوچولو؟ سگ زوزهي رقت انگيزي سرداد و فدريكو گارسيا لوركا ترسيد، سربرگرداند و به عقب نگاه كرد و ديد ديوارهاي صحنه تئاتر كه پيشتر از تابلو نقاشي و چوب بود، ناگهان ناپديد شده بودند. درآن لحظه از دكورها و صحنه اوليه فقط صحنهاي خالي مانده بود در زير نور ماه ، در حالي كه پيانو خودبهخود، انگار با تماس انگشتاني ناپيدا، همچمنان آهنگي قديمي را مينواخت.چشم انداز را حصاري به دوقسمت تقسيم كرده بود: حصار سفيد بلندي بيهوده، كه آن طرفش دوباره فضاي باز قرار داشت. سگ ايستاد و دوباره زوزه كشيد، فدريكو گارسيا لوركا هم برجاي خود ايستاد . سپس سربازاني پشت حصار پيدايشان شد كه خندان دور او حلقه زدند. آنها اونيفورمهاي قهوهاي رنگ تنشان بود و يك سهشاخ روي سرشان. در يك دستشان تفنگ و در دست ديگرشان بطري شرابي بود. سركردهشان كوتولهاي مهيب بود با سري پراز قر و پستي بلندي . كوتوله گفت، توخائني و ما جلاد تو هستيم. فدريكو گارسيا لوركا، درحالي كه سربازان او را محكم گرفته بودند، توي صورت كوتوله تف انداخت. كوتوله خنده بيادبانهاي سرداد و رو به سربازان با فرياد بلندي گفت: شلوارش را دربياوريد. او گفت،تو زني و زنان نبايد شلوار تنشان باشد، آنها بايد تمام روز توي خانه بمانند و سرشان را با شال بپوشانند. با اشاره ي كوتوله سربازان دستهاي لوركا را بستند، شلوارش را درآوردند و سرش را با شالي پوشاندند.
كوتوله گفت، زن كريه ، چي توي كلهات بود كه خودت را به شكل مردها درآوردي، حالا زمانش رسيده تا به درگاه مريم باكره دعا كني . فدريكو گارسيا لوركا توي صورتش تف انداخت و كوتوله خندان تفها را از صورتش پاك كرد. سپس تپانچهاش را از جيب درآورد و روبروي دهان لوركا گرفت. از دورو اطراف صداي آهنگ پيانو ميآمد. سگ زوزه كشيد.
فدريكو گارسيا لوركا صداي انفجاري شنيد و از ترس از تختخوابش پريد. درخانهاش در گرانادا را با قنداق تفنگ ميكوبيدند.