تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ - میدان فردوسی (شعری از خودم)

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

اخیرا این شعر چند سال پیش ام را در برلین در برنامه ای به یادبود عمران صلاحی خواندم و سایت فارسی دویچه وله ( صدای آلمان روی نوار پیاده کرده بود و آورده بود .از آنجا که چند اشتباه در آن چاپ بود آن را دوباره اینجا می آورم. )

میدان فردوسی

 

دلار  پوند  مارک !

دلار  پوند  مارک !

این را دلار فروش ها

به سایه شان هم می گویند

مارک  مرگ

تو کیستی که می توانی

این همه آدم را بخو ابانی؟

راستی  یک بربری تازه

توی کیفم دارم

باور نمی کنی ؟

یک وعده کم نیست !

و تو   چه قدر خوبی

که فقط پوزخند می زنی

دیری ست دیگر  تنی که

 هر روز چرب اش می کنیم

می داند   که مرگ

گاه طنابی کور است

گاه دو پنجه ی نادان

اما   آن ها  از کجا بدانند  ابوالقاسم !

که این شاهنامه ی بی آخر  هزار رستم دارد ؟

                " عجم زنده کردم ..."

 

دلار  دلار  مارک 

پوند  و حالا  یورو

در خانه روی مبل های فرسوده

رستم و اسفندیار می خوانم

بعد هم می روم

"سرزمین نیست در جهان "را

به قعر آب ها ببرم   افسوس ...

 

نان    عجیب پشتم را گرم کرده است عجیب

باید هر طور شده منصور را ببینم

شغاد  دور از چاه

سایه به سایه ام  می آید

و من هی پشت درختچه های پل

سرم را می دزدم

تا کافه ای که گفتی  چه چای بد طعمی دارد !

 

سیروس به عیاران نمی رود

و دو هایکوی خاموش

زیر بوته های چای اوهایو  کلمبو و لاهیجان

خوابم نمی کند .

          " توانا بود هر که دانا بود ..."

     

+ نوشته شده در  Tue 26 Dec 2006ساعت 0:40 AM  توسط علی عبداللهی  |