مونيكا رينك
كند مي خزد ...
تابستان به طرز نا متصوري كند مي خزد
مثل توده اي غليظ
بارسلونا را به باران وامي گذارد ، ترينديداد را به باران مي سپارد و
مي خزد ، به طرز نامتصوري آرام ،
مثل گدازه اي غليظ .
آسمان همان است كه بوده
و رنگ پريدگي اش جزء برنامه است – گرما
همان است كه بوده ، اما وزن اش مي افزايد
و شايد به همان آهستگي بخزد
چيزي در من ، كه بعيد نيست نوعي آگاهي ، گونه اي شر باشد ،
به حتم چنين است .
كه في المثل چيزي هراسناك روي دهد ،
چيزي مردد رخ نمايد ، تمثيلي مثلا
وقتي كه فرود مي آيد ضربه اي بر توده ي غليظ كند گذر
چيزي كه محال است بتواني احساس اش كني
كه وامي نهد تن را در خيابان و جا مي ماند از ديگران ،
و فرومي افتد برگ بر رهگذر و آداب درستي نمي يابند روزها
و هرچه بوده مرده ريگ مي شود ،
هرچه كه بوده ، آرام و آهسته ، حقيقي تر مي شود
مثل توده اي گران گذر .
همان طوري كه معمول ِ گذشته هاست هميشه
و زندگي به قرار هميشه مانده ،اما يكنواختي ها اندكي خنك تر مي شوند
و بر اين منوال بقا جزء برنامه مي شود - اشياء
و درگاه ها نشانه گذاري شده اند ، حواشي يكسان مانده اند ،
خط و ربط شان نيز گسسته و فرازها و نوسان ها مسطح مي شوند
موازي مي شوند و بسيارشتاب ناك تر از آنكه آگاهي
مجال پيدا كند به جنبش درآيد
و به همان آزرم وترديدي كه تمثيل ها دارند ، مي خزد در نهان ،
آخرين امكان ِ آنچه همچنان كماكان مي آيد
به سوي آرزوهاي مكتوم اين كه ميانه روي به تنهايي بتواند
آنچه سپري شده را به هراس افكند .
بسا كه چنين باشد .حتما چنين است .
