سرو کاشمر
پر از هیاهوی سارها
دست - آموزند می پرند روی دوش ات
بر سر و کولت می نشینند
مه دور و مغاک بی ته
در صدای شالیزار و گنجشکی
زیر تماشای گربه ها
تو تا چانه در اسطوره ها
برج بابل ؟
خیر وشر پارس ؟
شعبده ی هند ؟
یا حکمت مردان صحرا ؟
می گوید خودش به تنهایی
همه ی اینها ست
بر خود می بارد ناگهان
بادی بر جنگل
همه چیز دوباره از آب
حتی باغ پشت حصار ها
- به بلندی پس بکش حالا که سوار کشتی نشده ای
تو نباید گم شوی در سیلابش !
***
همه ی این ۱۲ شعر از ۲۹ /۱۱ تا ۴/۱۲ / ۱۳۷۹ نوشته شده اند که تاکنون با تاسف مجال پاکنویس اش را نداشته ام.
