تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ - واگویه ی 6

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

از شمال می آید گویا

بر دیوار غار

سایه ای سنگین دارد

گاهی مه  گاهی دیوار بتنی

 

به دستش  می آوری

از دستش می دهی

برای ش تب می کنی

او خواب هفتاد کلاته می بیند

در کاستی بی پایان خود اما

و فزونی مفرط پاهاش

- هزار پاست  یا هشت پا ؟ --

بعید می دانم -

دماوند که هیچ

به ماهور کنار خانه اش برسد.

+ نوشته شده در  Mon 20 Nov 2006ساعت 1:23 AM  توسط علی عبداللهی  |