بردگان سه “ ميم ” * ( لحظات ، عقايد ، مدها )
نقد فريدريش نيچه از درك فرهنگي مدرن
رناته رشكه
يك
در سال 1874 ، نيچه در بازل مشغول نگارش تاملات نابهنگام است . اين استاد جوان دانشگاه ، در اين تاملات ، وضعيت عمومي فرهنگ آلماني را پس از پايان جنگ 1871 كه مقامات رسمي و عقايد عمومي ، آن را همچون پيروزي روح آلماني بر فرهنگ فرانسوي جشن گرفته اند،[1] انگيزهاي براي نقدي بنيادي وضعيت فرهنگي عصر مدرن[2] ميشمرد . او بخشهاي مقدماتي كه بهويژه درباره سومين تامل نابهنگام و شوپنهاورد در مقام مربي نوشته شده است ، اين فرهنگ را “ گونهاي فرهنگ منحط ” ( نوشتههاي پراكنده و ناتمام ( ج7 ، ص 813 )[3] ميخواند كه از آن سوء استفاده شده ، تضعيف گرديده و مطيعانه به خدمت حكومت و رسانهها درآمده است . بنا به ديدگاه نيچه ، با اين فرهنگ كه براساس مقاصدي خاص تأسيس و تربيت شده است ، آن افرادي هماهنگ ميشوند كه نه فقط بيهيچ مقاومتي خود را در اختيار چنين فرهنگي قرار ميدهند ، بلكه بنيان تجربه و موجوديت خصوصي فرهنگي آنان را بياهميت بودن و بيارزش بودن هستي فردي و گرفتار آمدن ناخواسته و جبري به خشونتي محيلانه ، خزنده و روزافزون ، تشكيل ميدهد، بنا به ديدگاه اين فيلسوف ، فرهنگ به اين ترتيب از ماهيت اصلي خود تنزل مييابد ، “ نيرنگ و فريب ميخورد ” ( همان ، ص 814) و بازيگران عرصه چنين فرهنگي نيز در “ عبادتگاههايي ” كذب ،اما زيبا ( همان ص 816) در برابر اين فرهنگ و خويشتن خويش منجمد ميشوند.
از نظر نيچه ، اين دو ، يعني هم فرهنگ و هم بازيگران آن ، بيان ( تقريباً ) همسوي خود را در روزنامهنگاري مييابند كه از ديد وي ، شايد اصلاً نماينده فرهنگ مدرن باشد : “ اين] فرهنگ مدرن[ […] در ماهيت شرارتبار روزنامهنگاران تجلي مييابد كه بردگان سه “ ميم ” : لحظات، عقايد و مدها هستند و هر چه يك شخص با چنين فرهنگي بيشتر دمخور شود ، به همان نسبت نيز به روزنامهنگاران بيشتر شباهت خواهد يافت . ” ( همان ص 817 ) اين همان عبارتي است كه عنوان مقاله حاضر را از آن برگرفتهايم و همزمان يكي از بنياديترين نظريههاي نقد فرهنگي نيچه را شكل ميدهد : هسته اصلي فرهنگ مدرن را روزنامهنگاري تشكيل ميدهد. اين فرهنگ ، روزنامهنگاري را پديد آورده و همزمان ، آن را به مهمترين شاخص و رسانه خود بدل ساخته است . [4] جامعه اطلاعاتي و رسانهاي نخست در زير قلم روزنامهنگاران مدرن شكل گرفت. نيچه علاقهاي به امكانات فرهنگي جديد در حوزه اطلاعات و تربيت ، راهبردهاي ادراكي جديد و دگرگونيهاي نوآورانه حيات فرهنگي كه همه در سايه رسانههاي جديد فراهم ميشوند ، ندارد. او فراتر از آن ، در پس اين خطوط شكل دهنده اوليه ، پيامدهاي مربوط به فرهنگ ، شيوههاي رفتاري فرهنگي الگوي فكري انسان مدرن را براي آينده ميبيند.
به بيان ديگر : روزنامهنگار هر گونه كه باشد ، انسان مدرن نيز بسان اوست. نيچه در متن نهايي سومين تامل نابهنگام ، تفاوت نهفته ميان اينان را كه در قاعدهبنديهاي كاري شفافيت مييابد ، آگاهانه مردود ميشمارد. ويژگيهاي روزنامهنگار در مقام انساني كه دستخوش شتاب زمان است ، بهطور مستقيم تصوير انسان را در عصر مدرن شكل ميدهد. تطبيق متقابل اين دو امري شبههناپذير است : “ آنان به نحوي كه گويي اكسيري در وجودشان جريان دارد كه ديگر اجازه نفسي از سرآسودگي را به آنان نميدهد ، به سوي موشكافي بيشرمانهاي پيش ميتازند ، در مقام بردگان رنجديده سه “ ميم ” ، لحظات ، عقايد و مدها : به گونهاي كه البته كمبود منزلت و وقار در آنان به شدت به چشم ميخورد و بار ديگر جلال و جبروتي دروغين ضرورت مييابد تا بتوان بيماري شتاب عاري از منزلت را با آن پوشاند.” (شوپنهاور در مقام مربي ج 1 ، ص 392) . در روزگار صنعتي شدن و فنگرايي شتابناك ، مدنيت در شهرهاي بزرگ و نظامهاي ترددي و ارتباطاتي با ابعاد جديد در ثلث آخر قرن نوزدهم، پيش از هر كس ،روزنامهنگاران، يعني اين بردگان كاغذي روز، اين پروانگان پرشر و شور تحصيلكرده و خادمان لحظه هستند (مقايسه كنيد با زايش تراژدي ج 1 ، ص 130) كه خود را ابزار متحدساز فضاهاي پراكنده فرهنگ ميدانند (مقايسه كنيد با نوشتههاي پراكنده و ناتمام ج 7 ، ص 384) و همزمان براي چيرگي فكري و روشنفكراند وضعيت فرهنگي جديد، الگوهايي در راه توجيه و ارزشگذاري ارائه ميدهند. دگرگونيها در حيات اجتماعي به اختلالهايي مخاطرهآميز در آهنگ متعارف زندگي انسان و نيز به هيجانهاي فكري عميقي ميانجامند ، چرا كه از هيچ سو راهبردهايي براي مراوده با اين وضعيت جديد عرضه نميگردد. رويكرد به روزنامه دستكم وعدهاي را نويد ميدهد. اما برمبناي ديدگاه انتقادي نيچه، آنچه ارائه ميشود، هيجانها و كاستي در ارزشها را فزوني ميبخشد و از چشماندازي راستين و جايگزيني نوين براي الگوهاي ارزشي ترديد برانگيز و مبهم فرسنگها فاصله دارد. روزنامهنگاران خود تحت تأثير ناامني همگاني قرار دارند، اما به اين ناامني، شكلي جالب توجه ميبخشند و به اين ترتيب به خدمت «روح(Geist) و بيروحي(Ungeist) روز و روزنامه» (شوپنهاور در مقام مربي ج 1 ، ص 265) درميآيند. پيامد اين امر از نظر نيچه، پيدايش يكي از غيرقابل قبولترين عناصر فرهنگ مدرن ،يعني خواننده اطلاعات زده (informiert) است. از ديد نيچه به ندرت داوري ويرانگرتري در قياس با اين امر وجود دارد كه درباره فردي بگويند: «مانند كسي سخن ميگويد كه هر روز، روزنامه ميخواند.» (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ج 7 ، ص 605)5 در عين حال پيدايش روزنامهنگاري و روزنامهنگاران از نظر نيچه واكنشي الزاماً ضروري در قبال رويه فرهنگي عمومي و «تولد آن به اصطلاح آموزش همگاني» (همان، ص 298) است. با پيدايي اين عناصر ، ناتواني عملكرد در قبال وضعيت فرهنگي جديد برملا ميشود و راهي جز آن باقي نميماند كه اين وضعيت جديد با تصاوير و متون پيوسته جديد ،در سطح همگامي فهمپذير شود يعني ارايه نمونههايي هم سطح شده ، قابل انتقال و عاري از داوري . نيچه فيلسوف بايد قاعدتاً اينگونه خاطرنشان ساخته باشد كه حاكميت روزنامهنگاري و روزنامهنگاران تا كنون به همه حوزههاي جامعهتسري يافته است. بدون اينان «زمان حال» ديگر تصورپذير نخواهد بود. پاسخ رد قاطعانه فيلسوف با به كار بردن اين اصطلاح به بيان درآمده است.
مطبوعات در فرهنگ مدرن ،پيشاپيش به طور كامل به حاكميت رسيده است. اين رسانه همگاني جديد در سالهاي هفتاد سده ماقبل آخر به نحو شتابزدهاي به مهمترين حاصل اطلاعات براي كليه اعضاي جامعه بدل شده است. اجتنابناپذيري اين رسانه همگاني ، امنيت آن است كه هيچ چيز آن را به ترديد نمياندازد. اين تا بدانجا كشيده شده كه اين رسانه ارج و عظمت فرهنگ و آموزش و عرصه انحصاري آموزش و پرورش را به خود اختصاص داده است. «روزنامه در حال اشغال جايگاه آموزش است و كسي كه حتي در مقام يك انسان فرهيخته، امروزه هنوز ادعاهاي فرهنگي ارايه ميكند، عادت دارد به آن لايه ميانجي چسبناكي تكيه زند كه شكاف ميان همه شكلهاي زندگي ،همه موقعيتهاي اجتماعي، همه هنرها و همه دانشها را به هم متصل ميسازد و استحكام و اعتمادپذيري آن هم به اندازه كاغذ روزنامه است. نيت آموزشي ويژه عصر حاضر در روزنامه به اوج ميرسد. (درباره آينده نهادهاي آموزشي ما ج 1 ،ص 671) البته نيچه از منطق دروني و ضرورت اجتماعي اين امر آگاه بوده ،اما اين مضمون براي وي مطرح نبوده است. او به ثبت دگرگونيهاي حاد ميپردازد و در جستوجوي پيامدهاي فرهنگي براي عصر مدرن و مردم آن است . او به دنبال آن «نياز» فرهنگي (ريشارد واگنر در بابيروت ج 1، ص 506) ميرود كه چنين روندي به دنبال ميآورد و از اين گونه نيازهاي فرهنگي به آن وضعيت فرهنگي ميرسد كه چنين نيازهايي را پديد ميآورد . او در اين راه حساسيت فراوان نشان و انتقاد خود را به گونهاي دورنمايانه شكل ميدهد. او هر دو روي خساراتي را روشن ميسازد كه از روند فرهنگي مبتني بر فنآوري جديد برميخيزد، يعني خساراتي براي فرهنگ و براي انسان . دستخوش پيشداوريهاي شورانگيز شدن و انتظارات آموزشي اقشار اجتماعي پايين از نظر وي ، قواي منفي پيامدخيز فرهنگآينده هستند كه نبايد دستكم گرفته شود. نيچه در اين برداشتها، دستخوش احساساتي دوگانه است. البته آنچه از نظر وي مشكل آفرينتر است. اين است كه مطبوعات، اين رسانه همگاني موفق ، خوانندگان خود را خلق ميكند، به شكل دلخواه خود درميآورد، صحنهپردازي ميكند و اينان نيز به نوبه خود از نو رسانه را ميآفرينند. اين وابستگي متقابل به سرعت به تكامل ميرسد. از ديدگاه نيچه با تمركز بر موثق بودن صوري حقايق و اطلاعات عرضه شده، فرهنگي كاذب و آموزش و پرورشي كاذب پديد ميآيد كه روية عمومي ميانجيگري فرهنگي و همسانسازي را همراهي ميكند و به نحو بارز و تأثيرگذاري سطح فرهنگي طبقات ، اقشار و ردههاي اجتماعي را تعيين ميكند. همه در معرض ويژگي اغواگرايانه اين رسانه جديد قرار دارند. اين امر شامل هنرها، اديان ،دانشها و فلسفه نيز ميشود. با اين حال تا كنون هيچ كس جسارت آن را نيافته است كه در پيامدهاي اين امر دقيق شودو به نهايت آنها بيانديشد:«مطبوعات ، خودرو ،راهآهن و تلگراف پيششرطهاي لازمي هستند كه هنوز كسي جرأت آن را نيافته است كه از آنها نتيجهگيري هزار ساله كند. (پرسه گرد و سايهاش ج 2، ص 674)7 حتي نيچه نيز چنين جسارتي به خرج نداده است.
با اين حال او دگرگونيهايي حاد را در نظام ادراكي،رفتاري و ارزشي فرهنگ مدرن امري محتوم ميبيند. اين منتقد فرهنگ شاهد درماندگي انسان در مراوده با اين رسانه جديد و سقوطي خطرناك در امكانات بالقوه يا بالفعل فرهنگي است،سقوطي كه راهبردهاي سازش موجود را نيز محدود و محصور ميكند و به اين ترتيب مانع هرگونه استقلال انتقادي ميشود.
آنچه نيچه به عنوان الگوي مطبوعات در آغاز عصر رسانههاي جمعي و جامعه اطلاعاتي مد نظر دارد، با تكميل طيف پيوسته رو به گسترش و تحول رسانههاي ارتباطي جديد در قرن20 و 21،آشكار و نمونه آسا ميگردد. از مدتها پيش ، عصر اطلاعات تمامي حوزههاي فرهنگي كليه جوامع را تا دور افتادهترين مناطق جهان در سيطره خود گرفته چيرگي بر و سراسر اعصار آينده را نيز به خود نويد ميدهد. با اين حال تا كنون به ندرت كسي به راستي جسارت آن را به خرج داده است كه پيامدهاي مربوط به الگوهاي آن يعني رايانه ،اينترنت و فضاي سايبرنتيكي[5] را بررسي كند. در مرواده با واقعيتهاي مجازي كه انسان به كمك دستكشهاي اطلاعاتي،نمايشگر روي سر، عينكهاي مخصوص صفحه نمايشگر پروژههاي سه بعدي و گيرندههاي حسي به آنها راه مييابد، از راهبردهاي مراودهآي و ارزشگذاريهاي فرهنگي خبري نيست. انسان هنوز هم در برابر تاثيرات منفي واقعي يا مجازي بر ادارك فردي واكنش نشان ميدهد. افرادي مانند نيچه ، تغييرات مربوط به عوارض بيماريزاي خود را دور انديشاند به ثبت ميرسانند. اختلافات در تعادل و هيجاناتي را كه به هنگام قرار گرفتن انسان در معرض دگرگونيهاي فردي ناشي از به اصطلاح Egoshooter (بازرسيهاي كامپيوتري) ايجاد ميشوند واز حركت در فضاهاي مجازي برميآيند. بيماري سايبرنتيكي مينامند. اين دگرگونيها، ويژگيهاي درك فردي و شاخصهاي فردي را صرفا تا سرحد مضمون كهنه شرايط صيانت نفس تقليل ميدهند[6]ژ و يا انسان از جنبه تبليغاتي قضيه به نفع ــــسودآور آنها تصميم ميگيرد و از هر واكنش انتقادي رويگردان ميشود. هيجان ناشي از امكان فتح جهان و يا از كف دادن آن از طريق رسانههاي جديد و بعد به راستي انقلابي آنها از جنبه نقد فرهنگي، امري، آشكاراست. Homo sapiens يا انسان داراي تعقل يابدhome scpiens تبديل شده است و به همزيستي با ماشين و فنآوري اطلاعاتي تن داده است . به گونهآي كه ا زنطر ري كورتس ويل ،اين پيشرو عرصه رايانه و صاحب شركتي با يدگاههاي فرهنگي، بروز انسان آدم آةني امري مسلم است . آنچه در كنار افقهاي به شدت دگرگون شده فرهنگي، در عرصه نقد فرهنگي بديهي به نظر ميرسد، وابستگيهاي كاملا جديدي است كه واگذار كردن خود بيمقاومت و بدون واكنش به آن ،دردسر برانگيز است . جذابيت و هراس به يك ميزان ظاهر ميشود.[7]
كلام زود هنگام نيچه در باب بردگان سه ميم به اين احساس دوگانه ،بعدي منحصر به خود ميبخشد.
بردگان لحظه :از نظر نيچه فيلسوف ،اين عارضهاي ژرف از بيماري عصر مدرن است كه انسان به رفتار فرهنگي جديدي در حيطه زمان نياز بايد تا به كمك آن به عامل جرياني پيوسته سريعتر براي رخدادها روي آورد و نيز به اين ضرورت كه از اين جريان شتابناك تبعيت كند،او به خوبي از تناسبي كه در قبال روندهاي اساسي حاكم بر جامعه ـــ فنآوري و اقتصادگرايي همگاني، اقتصاد لجام گسيخته سرمايه و همراه با آن عامل زمان ، به كار ميبندد، آگاه است :او از سده تودهها و عصر ماشين (مقايسه كنيد با بشري بس بسيار بشري 2 ، ص 674) سخن ميگويد كه فرهگ را به فضايل ماشيني (مقايسه كنيد با نوشتههاي پيرو كنده و ناتمام ، ج ،هفتم ، ص 459) مجهز كرده است. اما او مايل نيست دگرگونيها در آةنگ زندگي مردم و شتاب نفس بريدهآي را كه با آن عمل مي:نند،چيزي خبر بيماري نيامد: آدمي با ساعتي در دست،انديشه ميكند، همانگونه كه ظهر هنگام غذا ميخورد، در حالي كه چشم به روزنامه بورس دوخته است ، آدمي همچون كسي ميزيد كه ممكن است پيوسته چيزي را از دست بدهد[8]. به جاي هيچ نكردن بهتر است كار مي كرد. …. زندگي در شكار سود. پيوسته انسان را وادار ميسازد،جهان خود را تا سرحد فرسودگي به كاراندازد، در ظاهرسازي يا مكر يا پيشدستي كردنهاي پياپي اكنون فضيلت راستين آن است كه بتوان كاري را در مدت زماني كمتر از ديگري انجام داد. و بدين ترتيب به ندرت اوقاتي براي درستكاري مجاز باقي ميماند: اما آدمي در اين اوقات از پاي افتاده است و نه فقط مايل است و بگذارند او برود. بلكه براي مدتها در رخوت و سستي بدنش را كش دهد. (دانش شاد، ج 3 ،ص 556) سازگار شدن با بعد زماني جديد كه سراسر فنآورانه و ساختگي است، تلاشهاي فردي فوقالعادهاي را ميطلبد و تا سرحد مرزهاي روحي ـجسمي توان تحمل فشار و غلبه بر آن پيش ميرود. مشخصه انسان مدرن را خشونتي تشكيل ميدهد كه از ساختارهاي زماني جديد ناشي ميشود:اين ساختار «اكنون شيارهايي بر چهرهاش» حك ميكنند و هر چه كه او انجام ميدهد، «گويي خالكوبي ميشود» (شوپنهاور در مقام مربي ،ج 1 ، ص 329) نبايد نظر نيچه انسان با شتاب و مشغولين دايمي ، با هيجان و برانگيختگي دروني و بيروني . با عصبيت و سركوبگرايي واكنش نشان ميدهد.[9] حواس و اعصاب به هيجان آمده و همزمان در حال فرسودگي مداوم هر روز به شتابي بيشتر به هيجان بيشتر به عنوان ابزار ارضاء نياز دارند. مطبوعات همگاني جديد در خدمت برآورده ساختن اين نيازها است. مطبوعات همگاني رسانهاي است كه ميتواند با اطلاعات وارونه خود، عطش تحريكات حسي و هيجانهاي لحظهاي را فرونشاند:به اين ترتيب ، انسان مدرن به «تماشاگري محفوظ و دگرگون شونده بدل شده و در وضعيتي قرار گرفته است كه حتي جنگها و انقلابهاي بزرگ، به دشواري حتي براي لحظهاي ميتوانند آن را تغيير دهند . هنوز جنگ به پايان نرسيده است كه به شكل كاغذي در صدها هزار نسخه چاپ شده و به عنوان ابزار جديد ايجاد هيجان پيشاروي ـــخسته شده … حرص زنندگان قرار ميگيرد. (درباره سودمنديها و ناسودمنديهاي تاريخ براي زندگي ،ج 7 ، ص 279) اسطوره در سال 1874 نوشته شده است . روزنامهنگار،در مقام ارباب اطلاعات كه خود در عين خلق آنها در معرض آنها قرار دارد و مغلوب آنهاست، از هر واقعه ،هر شخصيت و هر شايعه استقبال ميكند تا نيازهاي خوانندگان جوياي تحريكپذيري را برانگيزد،ارضاءنمايد و به شكلي روزافزون، در آنها نوآوري كند. افيون تاثيرگذاري لحظهاي،رمز موفقيت اطلاعرساني از سوي رسانههاي همگاني است . امر انتقال دانش ،امري دو مرحلهآي است،براي روزنامهنگار و براي خواننده، آنچه امروز اعتبار دارد، فردا كهنه شده است. آنچه امروز نوشته ميشود، در حقيقت متعلق به ديروز است. امر همواره نو در لحظه مطرح ميشود، لحظهآي كه انسان نميتواند و نميخواهد آن را متوقف كند. در عين حال ، در نهايت ديگر اين موضوع مطرح نيست كه آيا بنيان اطلاعات را حقايق تشكيل ميدهند يا خير. مرزها در حد فاصل ميان اختراع و گزارش و صحنهسازي و واقعيت محو و ناپديد ميشوند. نيچه اين را ميداند كه «لحظه آنچه را كه خود پديد ميآورد، ميبلعد و امان از آن كه در عين حال سيري ناپذير ميماند.» (نوشتههاي پراكنده وناتمام ج 8 ،ص 468) استعارهآي كه نيجه در باره خوردن غذا، هضم و اشباع شدگي به كار ميبرد، نشان دهنده وضعيت فرهنگ و انديشه است و وضعيت فرهنگي را «دقت هر چه تمامتر وضعيتي «بيمار» خاطر نشان ميسازد. پردازش (هضم) روشنفكرانه اطلاعات موجودند امكانپذير است و نه تلاش در راه آن صورت ميگيرد. نيروهاي فكري خواننده رو به فرسودگي ميگذارند، بدون اينكه به هيچان درآمده باشند. اين سناريو به بلعيدني بزرگ شباهت دارد كه البته پيامد آن نه تهوع بزرگ ، بلكه تسلسلي فزاينده است.
جامعة لذت مدار و حادثه طلب كنوني اجازه ميدهد اعضايش از حادثهاي به حادثه ديگر بشتابند و به آنان تلقين مي:ند كه سعادت زندگي يا معناي حياتشان در چنين رفتاري است. اين جامعه ، خود را براساس فلسفه لحظهاي كه نيچه آن را مشاهده و به عنوان نشانه عصر مدرن درك كرده است، مينماياند. آنچه كه اين جامعه ميكوشد با روند رخداد شتابناك حوادث پهنان كند، در پايان سدهء 19 به شكل بياني خاص از يك احساس نامطبوع از فرهنگ خود را مينماياند به آن اعتراف نشده و شايد اين جامعه همچنان بدان معترف نيست. در اين ميان نقد فرهنگي در آستانه آغاز هزاره جديد مطلع است كه اين جامعه لذتي در برندارد. نيل گابلر در دفتر خاطراتي فرهنگي به اين موضوع اشاره كرده و از سرگرميهاي فرسوده و فرساينده و عصبيتزاي اين جامعه پرده برداشته است .[10] نيچه پيشاپيش با تيزبيني متوجه يك خودفريب دروني پرهزينه ميشود كه در زمره صحنهپردازيهاي عصر مدرن است : «اينكه افراد به گونهاي رفتار ميكنند كه گويي از همه اين نگرانيها هيچ نميدانند، ما را فريب نميإهد ناآرامي آنان نشان ميدهد كه آنان به خوبي از آن آگاهند ، آنان با چنان شتاب و انحصارگرايي به خود ميانديشند كه تا كنون هيچ انساني به آن نيانديشيده است . آنان براي روز خود ميسازند و ميكارند و شكار نيكبختي هرگز مبسوطتر از آن زمان نيست كه بايد قاپيدن در حد فاصل امروز و فردا صورت گيرد، چرا كه شايد پس فردا اصلا موسم شكار به پايان رسيده باشد. (شوپنهاور در مقام مربي ، ج 1 ، ص 367) اين بدون شك در نظر اين فيلسوف ، عارضهاي از بهار بودن فرهنگ است. شكاف ميان لحظه و تداوم زمان كه در حال بدل شدن به يك تجربه فرهنگستان،به راهبردي نو براي درك و مراوده نياز دارد،البته مشروط به اينكه اين شكاف به الگوي سركوب و واپس زني سپرده نشود. وقوع چنين چيزي مايه نگراني اين منتقد فرهنگ است. او شتاب را واكنشي ناسنجيده ميداند كه درباره امر موجود انسان را ميفريبد و با ظاهري از مشغوليت دايمي ، به وحي ردوني را واپس ميراند پوچي كه ميخواهد مخفيانه وارد خود آگاه شود:«شتاب همگاني است، زيرا همگان در كار فرار از خويشتند، همگان ميكوشند شرمگينانه اين شتاب را نيز پنهان دارند، چرا كه آدمي ميخواهد راضي بنمايد و ناظران تيزبينتر را درباره فلاكت خويش بفريبد. نياز به واژگان زنگولهدار نو نيز امري همگاني است تا به كمك آنها زندگي اندكي سر و صداي جشن و سرور بيابد. «(اساسي و بنيادي ارزشهاست. نيچه ميبيند و ميهراسد كه كار ميتواند تا بدان حد رسد كه «آدمي به گرايشي به زندگي گوشهنشيني (يعني به گردش رفتن با انديشهها و دوستان) آن هم نه عاري از خوار شماري خود و وجداني ناراحت تن در دهد.» (دانش شاد ج 3 ، ص 557). در نظام ارزشي فرهنگ مدرن فراز رونده و جامعه خدماتي ، برخلاف بنيان معكوس جامعه لذت مدار ،در اين «عصر غلاتان » ، (درباره آينده نهادهاي آموزشي ما،ج 1 ، ص 649) فقط «ارتقاي شتابناك و ترقي سريع» (همان ص 664) مهم است كه به نوبه خود به الويت بخشي به لحظه نياز دارد و همزمان در خدمت آن است. كندي ، فضيلت بردگان لحظه نيست. اين صفت در ادراك فرهنگي آنان ، باز دارنده است. اظهارات استن نادولني درباره كندي ، به گونهانوشتهها پراكنده وناتمام ،ج 7 ، ص 821). پايمد اين امر واژگوني ي تحريكآميز با اين ادارك مغايرت دارد.[11]
نيچه در سال 1872 در پيشگفتار سخنرانيهاي خود با نام درباره آينده نهادهاي آموزشي ما كه در حضور شنوندگان انجمن داوطلبي فرهنگستاني در بازل ايراد كرد و در آنها نخستين نگاه تند خود را بر نهادهاي فرهنگي و آموزشي سده سپري شده انداخت . طرحي از آن را رقم زد كه چگونه بايد رفتاري فرهنگي را در مقابله با ستايش زمان اتخاذ كرد كه در عين پيش پا افتاده بودن ، ضرورت دارد و چگونه بايد در قبال سوءظن شتابناك و افسار گسيخته همه روندهاي زندگي تصويري ارايه داد كه به واسطه آن راهحلي جايگزين (چه در همفكري و چه در مغايرت بازماند) به ديده درآيد. در تخيل خوانندگان احتمالي وي ،اين نكته آشكار ميشود كه با گرايش زمانه چگونه بايد مخالفت كرد : «او خواننده يي كه به اندازه كافي آرام و عاري از اندوه است كه به همراه نويسنده وارد راهي دراز شود كه هدفهاي آن تازه نسلها بله به طور كامل آشكار ميشود. اما در نقطه مقابل، اگر خواننده به شدت به هيجان آيد و بيدرنگ وارد عمل شود، اگر بخواهد در لحظه، ثمرهاي برگيرد كه كل آدميان قادر به دستيابي به آن نباشند، هراس ما ، آن خواهد بود كه او منظور نويسنده را درك نكرده است. (درباره آينده نهادهاي آموزشي ما، ج 1 ،ص 649) در پايان سدة بيست ، فرانسوا ليوتار در مباحثه پست مدرنيستي به اين انديشه ميپردازد و با تشخيص توهمزدايي شده ذيل ، به مصاف عدم سازگاري اقتصاد مبتني بر زمان با آموزش و فرهنگ ميرود: «اگر مباحثه اقتصادي سهم خود از بازي يعني زمان را به نفع خود كسب كردن ، به بيشترند بحثهاي گوناگون تحميل ميكند،پس بايد فرهنگها را كه زمان را به هدر ميدهد. مجزا و طرد[12]» نتيجهگيري وي چنين است كه انسان مدرن «حتي دلنگراني آن را نخواهد داشت كه بايد كفاره ثروت آرمانياش را بپردازد.» او تن به فرهنگي از نوع ديگر خواهد داد، يعني خبرهتر شدن در راهبردهاي براي مبادله اما نه پيش از آن پرسش ليوتار مبني بر اين كه اما چه تضميني براي آن وجود دارد كه انسانها دانش آموختهتر و فهميدهتر از آنچه كه هستند ، شوند؟[13] در ديدگاه انتقادي نيچهآي ، در راستاي مشابهي مطرح ميشود. در طرح اين پرسش، در صورت نامساعد بودن شرايط پاسخي منفي و در صورت مساعد بودن شرايط پاسخي صريح داده ميشود.
بردگان مد :
يونانيان و روميان باستان ،فضيلتمندتر از افراد مردن بودهآند،زيرا مد كمتري داشتهاند: اگر آنان بودند، به مد به عنوان نشانه فردگرايي و فرهنگ ميخنديدند (بسنجيد با نوشتةها پراكنده و ناتمام ، ج 7 ، ص 415) اين است باور نيچه و بنيان ديدگاه انتقادياش از رفتار مدپرستانه عصر مدرن ، اينكه مد و مردن تا چه حد با يكديگر همنوايي دارند،لازم و ملزوم يكديگرند و هر دو تا چه حد دوگانهآند، در گرايش انسان مدرن به طراحي پارچه خود را نيچه مينماياند، زيرا از محتوا خبري نيست و يا محتوايي زشت وجود دارد.[14] از هرگونه دانش آموختگي يا مبتل شدن همگاني آن از نظر نيچه اين گونه غرق شدگي در مد با سوءتفاهم درباره فرهنگ از سوي بسياران و اقشار پايني و با «اشاعه باور بردگي ارتباط دارد كه در بر مد ،مطبوعات suffrage universet faits [15](نوشتههاي پراكنده و ناتمام ج 11، ص 27) مبتني است و نيز بر نيازهاي پيوسته نو و ارضاي اين نيازها كه دگرگوني در مد تعيين كننده آن است، سده تودهها از نظر نيچه بار مسئوليت را نه فقط در برابر ميانمايگي فرهنگ برعهده دارد امري كه نيچه توسط گوته و واگنر از آن خبردار شده است. كه مسئوليت بروز يك فرهنگ نيازمندي با ابعاد كاملا جديد نيز بر دوش آن است،فرهنگي كه پيش از هر چيز فزوني رضامنديهايش را ضرورت بخشيده است: «ديگر فرهنگ ، وظيفه ملتها نيست، بلكه تحمل و مد. «نوشتههاي پراكنده و ناتمام ، ج 7 ، ص 243).[16]
خودكامگي امري مختص مد است. اين خودكامگي در حيطه مد لباس ، همان لحظه يكسان كننده و همسان سازنده انسانها است. مد «امر نو را به خاطر خود جستوجود ميكند» (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ،ج 7، 687). از نظر نيچه مد به معناي آن است كه شكل و سليقه بسياران ، به معيار بدل گردد:
اين بسياران قصد دارند از راه مد به كمك شكل همان رضايت از خويشتن كه بسيار مطبوع و دلپسند ، برسند و به آن نيز ميرسند. (بشري، پس بسيار بشري ، عقايد و گزين گويةهاي گوناگون ، ج 2 ، ص 468) اينان خود را پيشاروي يك قانون ميبينند و از آن اطاعت نيز ميكنند، قانوني كه ارزشي فردي را بر ايشان تلقين مي:ندو آنان يز با كمال ميلتن به فريب ميدهند. آنان در اين امر فاقد آگاهي و تعمقاند. بنا به نظر نيچه، انسان مدرن به مد نياز دارد. زيرا او فردي ناتوان و وابسته است، او به الگوهاي رفتاري موجود وابسته و معتاد آنها است، الگوهايي جديد روي آورد و به اين ترتيب خود را انساني فرهنگي احساس كند. فرد معاصر امروزي از مواردي از عرضه سخن ميگويد كه ميايند و ميروند و به كرات هم ميآيند و ميروند، آمد و رفتي در همنوايي كامل با آناني كه همين احساس را دارند، مانند تنگ نظري در حوزه آموزشي يعني داويد فريدريش اشتراوس كه نيچه او را نمونهاي از فيلسوف اهل مد نظر مي؛يرد و توصيف ميكند. يعني به اصطلاح گيپ فرهنگي عصر مدرن.[17]اين روزها ارزش يافته است. و اين ،بدون شك چيزي جز كار ماشيني نخواهد بود. اما درباره اين كه چه چيز قابل فروشترين است . مردم تصميم ميگيرند اين بايد فريب دهندهترين باشد، يعني آنچه زماني خوب مينمايد، در عين حال ارزان نيز به نظر ميآيد. (پرسه گردوسايهاش ،ج 2، ص 675) انديشه همگاني مصرف و همچنين انفعال گسترش يافته در رفتارهاي اجتماعي و تسليم پنهان به تصاوير (مبتني بر مد)، فريب و خودفريبي ذاتي ناشي از مدارا از نظر دور ميدارد. زندگاني جامهاي بيگانه ميپوشد و براي آن سرمشقي معين ميشود ، در حيطه كار و اوقات فراغت نيز چنين است. ناتالي الگي نماينده اول گارلين ساپورتس[18] Marilyn Sports چنين ميگويد: جوانان امروزي روياي چه را در سردارند؟ روياي ورزش را تبها و خدايان زنده آنان در اين عرصه يافت ميشوند. ورزشكاران طراز اول را به عنوان مدل تبليغ ميكند تا از راه تبليغات و در صحه مد، به عنوان يك بت ورزشي و در زمينه طراحي لباس ، به شكل مضاعف در اذهان جاي گيرد،اين نمونه را ميتوان به بتهاي موسيقي پاپ و ستارگان سينمايي ، قهرمانان مجموعهاي عامد پند تلويزيوني و به تازگي نيز به شخصيتهاي انيميشن رايانهاي، تعميم داد. براي نمونه ميتوان از لارا كرافت نام برد. از نظر نيچه اين گونة هستي با جوهرة تقليدي است كه شاخص سراسر عصر مدرن شمرده ميشود بسنجيد با كمي نوشتهها پراكنده و ناتمام ، ج 9، ص 401) پرستشي از بتهاي تحميلي كه خود را مد وانمود ميكنند، زيرا نيروي پيش پا افتادگي آنها به وساطت رسانههاي همگاني به نيروي محادت منجر ميشود و ميفريبد. انسانهاي مدرن زندگي بيگانه شده خود را به عنوان رونوشت و درجامعه پرستيدني ، واقعيت ميبخشند و به آزادي فريبكارانه تصميمات فرديشان ايمان دارند. از نظر نيچه ، مطبوعات سهمي عمده در هم سطح سازي آن چيزي كه در لحظه حاضر مد است،دارد: آزادي مطبوعات به اين تك فردهاي سركش پروبال داده است: اكنون آنان ميتوانند بي آن كه خطري تهديدشان كند حتي راي مجزاي حقيراندشان را به شكل كتبي عرضه كنند. (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ،ج 7، ص 690) و آنان همچنين ميتوانند اين راي را علني سازند. آن نقشي كه مطبوعات در زمان نيچه بازي ميكرد، اكنون از سوي مجموعه مباحثات تلويزيوني پيش از ظهر يا همچنين همين مجموعهها به هنگام عصر و دير وقت شب ايفاد ميشود كه موارد اخير احتمالا از بينندگان بيشتري هم برخوردارند. هيچ كس از آين امر در امان نيست و به راستي از آن گريزي ندارد. رسانههاي جمعي مدها را ميسازند، مدهاي لباس، مدهاي عقايد و مدهاي آراء و نظرها را آنها گرايشهايي را تعيين ميكنند و به اجرا ميگذارند. كه آنها نيز به نوبه خود از سوي مدپردازان ارايه ميشود. اينها نيز بار ديگر از راه گرايش دهي trendsetling به جستوجوي نيازهاي ناخودآگاه ميپردازند تاشتابان براي آنها الگويي از ارضاء شدن ارايه كنند كه براي موجوديتشان ضرورت دارد. اينان از راه رسانهها به اذهان راه مييابند. به اين ترتيب ، سير نزولي بيپاياني از تاثيرگذاريهاي متقابل و وابستگيها پديد ميآيد.
آنچه نيچه با اين رو قادر به پيشبيني آن نبود، چنين است: ارتباط و تاثير متقابل فنآوري و مد با فنآوري پيشرفته و آينده لباس اين روزها نيز مضموني مطرح است. نه فقط مدلهاي ماتريكس برگرفته از فضاي سايبرنتيكي پيشاپيش با ژستي از VIP شخص بسيار مهم very importaont perogram در نمايشهاي مد بزرگ طرح مد Haute Couture به عنوان Avatar يعني موجودي جان گرفته از رايانه، در حال رقابت با ستارههاي انساني عرصههاي مد هستند و نرخ روزانه آنان در حال حاضر 12000 يورورست[19] ـچيزي كه در وهله جلب توجه مي كند بلكه آنچه كه آنان بر تن ميكنند يا به نمايش ميگذارند نيز چنين است. لباسهايي هوشمند، لباسهايي كه همراه انسان ميآنديشيد، چيزهايي موسوم به wearables پوشيدنيها كه آميزهاي از فنآوري رايانهآي و محصولات نساجي هستند. براي نمونه بالاپوشهاي موج سواري كه در آستين آنها يك دگمه فلزي مربوط به لب تاپ Laptop طراحي شده است ، تيشرتهاي روزشمار كه برنامههاي روز را تعيين و وعده ملاقاتها را به فرد يادآوري ميكنند، جليقههاي مخصوص گزارشگران و مترجمان آن ارتباطي بيدردسر را فراسوي مرزهاي محلي و زباني امكانپذير ميسازند. فلسفهاي نيز براي اين پوشيدنيها وجود دارد: فنآوري بايد ـ تا آنجا كه ممكن است بدون ايجاد مزاحمت به شكل زيانههاي مينياتوري به شكل لباس ، پوشيده شود. اين نسخهاي است كه آستريد اوشيرگر از موسسه كلاوس اشتايل مان براي نوآوري و محيط زيست [20] ميپيچد مدلهاي سايبرنيتكي را ميتوان در صورتي كه ديگر با گرايشها سازگاري نداشته باشند، به سادگي از روي صفحه رايانهها محو كرد، شايد به زودي به توان مصرف كنندگان مدهاي مورد تبليغ اين مدلها را نيز به همين سادگي محو نمود اگر هم چنين نباشد،آنان در هر حال در عرصه مجازي تاثيرپذير خواهند ماند و همواره در معرض مدهاي جديد خواهند بود.
بردگان عقايد: هنگامي كه ژاك افن باخ در سال 1858 در اپرت خود به نام اورخه در دوزخ عقايد عمومي را تجلي يافته در قالب يك فرد به روي صحنههاي پاريس آورد، قدرت اين عقايد پيشاپيش عيان و انكارناپذير شده بود.[21] بدون اين عقايد، ديگر كاري پيش نميرفت. اين عقايد در آن چيزي سهم داشت كه قانون به شمار ميرفت، براي همه مشاركت كنندگان فرامين رفتاري صادر ميكرد و ارزشگذاريهايش را بنا به ميل خود، از چشمانداز خود و براساس معيارهاي خود توزيع مينمود. عقايد عمومي چنان ميكند كه همگان در مقام عروسكهاي خيمهشببازياش به رقص آيند. از زمان بروز انقلاب فرانسه اين عقايد عمومي، امر بديهي عصر مدرن به شمار ميروند. نيچه اين را، بيآنكه گوشه چشمي بهروس افن باخ داشته باشد عارضهاي از سرنگوني و بيماري فرهنگي و نشانهاي از نيات حاكميتطلبانه پيشداوران و پيشپاافتادگان يعني توده بزرگ ميشمارد اين پيامد و بنيان دموكراتيكسازي همگاني فرهنگ است : قدرت نيمهها و ميانمايهها ، رونوشتهاي ساده ، انسانهاي سراسري كه همگي با هم گم شدهاند.[22] از ديد وي ، فرمان آن استبدادي است كه ظاهر آزادي را به خود گرفته است: فكر كردن به همه چيز مجاز است، اما در اصل فقط عقايد همگاني مجاز است ، (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ، ج 7 ، ص 685) قدرت بنفش رنگ آن را نميتوان ناديده گرفت از نظر نيچه فيلسوف ،از اين امر طيفي از ارزشها حاصل ميشود: او ميتواند و بايد نيات ،رفتارها و انديشهها را از عقايد تمييز دهد. جدا كننده اينها، بيروحي و صراحت آن عقايد است. بدون معنا ،فاقد مضمون ، بدون هدف :يك و عقيده همگاني خشك و خالي . (اينك انسان ،ج 6، ص 317) كه فلسفه وجودي آن وسوسه كردن است. قواي وسوسهگري آنها قدرت آنان است . آنها از ناتواني انسان مدرن براي شكلدهي به عقايد خود بهره ميبرند. نيچه در سال 2883 چنين يادداشت ميكند: اگر به ما عقيدهاي را القاء نكنند. اصلا عقيدهاي نداريم و به همين دليل است كه آن را به ما القا نيز ميكنند. (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ، ج 10 ص 450) [23]
انسان مدرن با اين نيت خود را تسليم عقايد عمومي ميكند كه بدون تلاشهاي روشنفكرانه بيشتر از سوي خود ، به ارزشها ، اعتقادات و آگاهيهاي علمي ضروري و همزمان معتبر در سطح همگاني دست يابد. از اين رو او تا بالاترين غايت ممكن و تا حد تعصب تا آن جا از اين عقايد حمايت مي كند كه ديگر هيچ عقيده ديگري از نظر وي معتبر نمينمايد.[24]
در عين حال انسان تودهها با احساسي از اطمينان ، براي آناني كه “ ميداند چگونه بايد او را تملق گويد ” ارزشي مجزا قائل است : “ او به شيوه خود به همه مستعدان عوامفريب مديون است ” ( نوشتههاي پراكنده و ناتمام ، ج 11 ، ص 673 ). انسان مدرن ، فريب بازيگران رنگارنگ را ميخورد ، در هنرها ، در فلسفه ، در سياست ، در زندگي روزمره و در رسانهها . نيچه در طرح بايروت ، در شور و شوق در قبال ريشارد واگنر موسيقي او و نيز در برنامههاي انتخاباتي نخستين سوسيال دموكراتهاي آلماني ، متوجه اين امر ميشود ، نيچه با حساسيتي مبتني بر روانكاوي فرهنگي و به نحوي كه چندان به مذاق انسان مدرن خوش نميآيد، تاكيد ميكند كه “ رفتارهاي بزرگ ] … [ بر توده بزرگ مؤثر واقع ميشود ” و “ بشر ترجيح ميدهد ، ايما و اشارات را ببيند تا دلايل را بشنود. ” ( AC ، ج 6 ، ص 237 ) . رفتار بيگانه شده و بيگانهساز انسان ، به شكل وابستگي او به عقايد ، باورها و اصول عقيدتي ( ديني ، دنيوي و سياسي ) خود را مينماياند. كسي كه معتقد است يا اجازه ميدهد به باور برسد ، ديگر به دام عقايد عمومي افتاده يا مورد سوءاستفاده آن قرار گرفته است. عقايد ساخته و پرداخته ميشوند و سپس خود ، انسان ، ارزشها و عقايد ديگر را ميسازند. آنچه نيچه مايل است درباره ايمانداران مذهبي در نظر بگيرد ، بهطور عمومي مصداق دارد : “ انسان اماني يعني مؤمن ، به هر شكل ، ضرورتاً انساني وابسته است – گونهاي كه خود را هدف نميداند و اصلاً قادر نيست به دست خود ، و نيز غايتي مشخص كند. مؤمن ، به خود تعلق ندارد . او فقط ميتواند وسيله باشد ، بايد مصرف شود و به كسي نياز دارد كه به او نياز داشته باشد ” ( AC ، ج 6 ، ص 236 ) . از نظر انسان باورمند كه به عقايد عمومي اتكاء كرده است نيز مشابه به اين امر صادق است ، او به استدلال نيازي ندارد و از اين رو استدلالي هم به وي عرضه نميشود و او كمبود آن را احساس نميكند.
انسان تودهها در عصر مدرن و عقايد همگاني ، از نظر نيچه دو روي يك وضعيت فرهنگي هستند كه از نظر وي سوءظن برانگيز مينمايد ، زيرا بنا به برداشت وي خطرآفرين است. عقايد آيينه تمامنمايي از بهرهمندي ظاهري از اطلاعات هستند كه انتقادي را تاب نميآورد و اطمينان خاطرهايي كاذب ميبخشد. “ بيشتر مردم هيچاند و هيچ به حساب ميآيند . تا اين كه جامه باورهاي همگاني و عقايد عمومي را بر تن ميكنند ، آن هم براساس فلسفه خياطي كه ميگويد لباسها هستند كه انسان ميسازند. ” ( بشري بس بسيار بشري دو ، ج 2 ، ص 514 ) . تهاجم نيچه به عقايد عمومي و قدرت آن در درجه نخست انتقادي حاد از گرايش به يكسانسازي سطوح فرهنگي همگاني است. اين كه فرهنگ سراسر يك جامعه بايد براساس رتبه عقايد همگاني سنجيده شود ، از نظر وي يك واژگونگي تاثيرگذار در ارزشها است. در عين حال ، انتقاد وي متوجه دو سو است : عليه آناني كه براي همگاني ساختن عقايد خود به عموم نياز دارند و عليه آناني كه به اين عقايد همگاني شده روي ميآورند تا به خود ارزشگذاري خويشتن ، جامهاي ايمن بپوشانند. به اين ترتيب ، انتقاد وي شامل همگان ميشود ، سخنگويان حزبي و هواداران حزبي ، عامهفهمكنندگان علوم و تشنگان سربهراه آموزش ، روزنامهنگاران و خوانندگانشان و همچنين آناني كه وانمود ميكنند ، فراسوي سازوكارهاي اطلاعاتي و رسانهاي عمل ميكنند ، همه و همه تحت تهاجم عقيدهپردازيهاي همگاني قرار دارند : “ گاه يك نفر پيدا ميشود كه با عقايد خود ، فراتر از زمانهاش قرار دارد ، اما فقط تا آن حد كه عقايد مبتذل دهه بعد را پيشبيني كند. او عقيده همگاني را پيش از همگاني شدن ، در اختيار دارد . اين بدان معناست كه او يك ربع ساعت زودتر از ديگران از عقيدهاي آگاهي يافته است كه قابليت مبتذل شدن را دارد . ” ( بشري بس بسيار بشري دو ، ج 2 ، ص 222). اين امر كه جانهاي مستعد و نخبگان فرهنگي نيز به شكل روزافزون در معرض جلب شدن به سوي اطلاعات و رسانههاي آن قرار دارند ، از نظر نيچه در زمره شايان توجه تدين و تاملبرانگيزترين پديدهها است. اما روح زمانه پيش از هر چيز آن عده را به سوي خود جلب ميكند كه خود به بالاترين درجات تعلق ندارند ، اما در وادي جان ، در جستوجوي مكان خويشاند و مايلند آن را به خود اختصاص دهند. روح زمانه آنان را فرا ميخواند كه از وي پيروي كنند : “ در نزد من در مقام اربابان از شخصيت آزادانه خود لذت ميبريد ، استعدادهايتان درخشان ميشود، خود در پيشينترين ردهها خواهيد ايستاد ، هواداراني بيشمار ، پيرامون شما را خواهند گرفت و فراخواني از سوي باورهاي همگاني ، بيشك بيش از تاييدي از سوي ملكوت اعلاي خشك و سرد قريحهها كه از بالا نازل ميشود ، به شما لذت خواهد بخشيد . ” ( شوپنهاور در مقام مربي ، ج 1 ، ص 403 ) . به دشواري ميتوان در مقابل اين نداي جذاب مقاومت كرد.
نيچه رابطه تنگاتنگ ميان سرگرمي و اطلاعات را كه آن روزها آغاز شده و امروزه امري بديهي شمرده ميشود ، تابنياوردني قلمداد ميكرد و محتويات عامل دوم ] اطلاعات [ را به عنوان امري زيانبار ، مورد انتقاد قرار ميداد. در اين ميان ، مدتهاست كه باورهاي همگاني ، مطيع قدرت برتر سرگرمي شده است و بدين طريق ادامه حيات مي يابد كه به همراه يا در فيلمهاي شبه مستند ، گپ و گفتوگوهاي تلويزيوني يا مجموعههاي عامهپسند روزانه و تلويزيون ( creality – tv ) ، تا پايان كار امر واقعي و آزادي دسترسي مطلق آن را رضايتمندانه به نمايش گذارند. به وسيله اينترنت نيز باتواني بالا همان چيزي جريان ميگيرد كه اين منتقد فرهنگ ، 130 سال پيش درباره آن به خشم آمده بود و آن اين كه ، هر كس ميتواند عقايد فاقد اهميت خود را علني سازد و همان اندازه بر اين عقايد در سطح خود تاثير گذارد كه خود ، تحت تاثير آنها است . نتيجه اين امر ، تغيير و تبديل محتويات اين عقايد تا سر حد ابتذالها و بيسطحيهاي روزمره است.
نيچه درباره آن چه در پايان سده 19 از ديدگاه وي و در چشماندازي گسترده ، زمخت شدن روح اروپايي است ، از امريكاييشدن فرهنگ[25] سخن ميگويد و انتقاد مدرن از فرهنگ رسانهها را با اصطلاحات جهاني “ جامعه اطلاعاتي ” و “ جامعه ارتباطاتي ” آغاز ميكند. در عصر رسانههاي ديجيتالي و ارتباطات سيار در سطح جهاني ، اين اصطلاحات بيش از پيش دربرگيرنده اطلاعات نوشتاري ميشوند و به صورت تصاوير ترجمه ميكردند كه به كمك آنها واقعيت نه فقط فريبكارانه منتقل ميشود ، بلكه دستكاري يا حتي جايگزين نيز ميشود يا امكان را دارد كه بشود. دستكاري در تصاوير و استفاده از آنها ، سطلهپذير بودن واقعيتها را به طور كامل عيان ميسازد و واقعيتها را قرباني محبوبيت اموري همواره متفاوت و توهمپردازي كامل درباره آنها ميسازد. در شاهراه اطلاعاتي ، نظريهپردازي به گونهاي جهت باختگي شباهت يافته است كه تا به امروز ناشناخته مانده و در برابر آن ، به دشواري راهبردهايي براي عملكرد انساني به چشم ميخورد.
پتر سلوترديك ، در دهه هشتاد با تعريف كردن اين مباحثه در قالب پايان تاريخ و براي ارائه دادن تصويري از جهت باختگي عمومي ، و صنعت انسان مدرن را با وضعيت زندگي دائم بر پله برقي مقايسه كرده است.[26] نيل “ پستمان ” به نحوي غم برانگيز حتي از ايدز فرهنگي سخن گفته است ، زيرا دستگاه ايمني ( فرهنگي - /./. ) ما در معرض تهاجم اطلاعات فرو ميپاشد . ” اوبراي آن كه بلاهتها را كاملاً روشن سازد ، چنين استدلال ميكند : “ اگر اين روزها در پنجاه كانال تلويزيوني ، به دشواري ميتوان برنامه معقولي يافت ، پس در آينده 500 برنامه تلويزيوني قابل پخش به چه كار من خواهد آمد ؟ ” [27] اين گونه نگرشها ، نه اين روند را متوقف ميكنند و نه از عهده آن برميآيند. اما اين نگرشها انگشت بر يك جراحت ميگذارند ، يعني همان آسيبپذير شدن فرهنگ مدرن به دست خودش تا سرحد يك خود ويراني محتمل . هر روز شبكههاي اطلاعاتي حساستري ، سرعت انتقال را تا سر حد همزماني و انتقال زمان حقيقي يا بيآن كه در جايي ثبت گردد ، تشديد مينمايند . “ خشونت موجود در تصاوير در بطن اين جريان جاي دارد حضور همهجانبه تصاوير به بخشي از واقعيتهاي صحنهپردازي شده بدل ميشود و فقط هم همين تصاوير هستند كه وجود خارجي دارند : “ در نظر تماشاچيان تودهوار ، رخدادها به نحوي تفكيكناپذير با شيوه ارائهشان در هم ميآميزند. هر با ركه سياستمداري لبخند ميزند ، هر بار كه كاوشگر يك موشك به سوي هدف ميشتابد و هر بار كه عمارت يك پارلمان در آتش ميسوزد ، توده حضور دارد. اما انتقال رخداد و موثق ، در معرض الگوي جامعه “ يك بار معرفي ” و اطلاعاتي به شكل اطلاعات تصويري فرار نقش بر آب ميشود. خاطره امر خوفناك امروزي در تصاوير احساسات برانگيز فردا آرام ميگيرد. فجايع در معرض سيل تصاوير مبتني بر راهبردهاي رسانهاي جهتگيري شده به سوي بازار به شكل كابوسهايي طرد و رانده شده درميآيند
…] [ فقط يك فاجعه است كه تماشاگر مجذوب بهراستي از آن مطلع ميگردد : اختلال ناگهاني در تصاوير ، سكوت تصاوير[28] و محو كامل تصاوير كه مانع تجربه زنده ميشود.
سخن آخر
شركت الكترونيك آرتس [Electronic Arts] تصويري را براي تبليغ بازيهاي رايانهاي خود ارايه ميكند كه نشان ميدهد در چشمان مرد جواني صفحه نمايشگر[Maonitore] نصب شده است.
او از طريق اين صفحههاي نمايشگر به جهاني مجازي مينگرد، او تنهاست و دقت او متوجه آن چيزي شده است كه اجازه ديدنش را به او ميدهند. ظاهر او خوشبخت به نظر نميرسد. سخن كنايهآميز كه به خودي خود دال بر چيزي نيست، در زير تصوير او اين شعار نقش بسته است : «هر نخبهاي علامت شناسايي خودش را دارد.[29] و اين علامت شناسايي را خود وي به خودش نميدهد. نيل گابلر اين امر را به اين صورت فرمولبندي كرده است:«انسانهايي كه ديگر فاقد تاريخچهاي موثق هستند، تصويري از خود فراهم ميكنند. تصويري خيالي كه براساس آن ميزيند[30] «تصاويري كه در اين راه به آنان تلقين ميشود همان اندازه كه مدرن است ،پيش پاافتاده نير هست. اين تصاوير تحت سيطره باورهاي همگاني هستند. پرس و جو درباره اين تصاوير همان اندازه كم به ذهن كسي ميرسد كه نگاه انتقادي به رسانهها و ابزار و ادواتي كه اين تصاوير را به رسانهها منتقل ميكنند. اين تصاوير، راههايي به جهاني با ابعاد متفاوت متشكل از توليدات اطلاعاتي و علمي و ذخيرهبندي آنهاست ، جهاني از راهبردهاي ادراكي و فتاري با واقعيتهاي انتقال داده شده از سوي رسانهها و رفتار با واقعيتهاي مجازي، اين امر با گام بزرگ به سوي تمدن و تعويض الگوها از فرهنگ شفاهي به نوشتاري يا تبديل فرهنگ دست نگاري با چاپ كتابي قابل مقايسه است. دقيقا به همين دليل است كه اين فرهنگ همگامي فرهنگ انتقادي را به امري ضروري بدل ميسازد.
آنچه آخر در اين زمينه به چشم ميآيد، برداشت نيچه است كه در ارتباط با توسعه فرهنگي ماشيني ابراز شده و به شكل خواستهاي فرمولبندي شده است:«هر چه ماشين كاملتر ميشود، به همان اندازه نيازي بيشتر به اخلاقگرايي ايجاد ميگردد» (نوشتههاي پراكنده و ناتمام ،ج 8 ، ص 580)، رسانههاي جمعي و فنآوري ديجيتالي به اين مجموعه ماشيني تعلق دارند. براي انقلاب ديجيتالي به اخلاقياتي جديد نياز است تا انسان آينده بتواند در بعد جهاني چيزي فراتر از برده سه ميم باشد.
* در آلماني : Momente , Meinungen , Moden
[1] درنخستين تامل نابهنگام كه در آن نيچه به فريدريش اشتراوس در مقام نمونه يك تنگنظر تربيتي در عصر مدرن و نيز به فرهنگ مدرن به عنوان فرهنگي تنگنظرانه ميتازد ، اين نكته ، خطايي نافرجام تلقي ميشود كه پيروزي سلاحهاي آلماني با پيروزي فرهنگ آلماني ، همسان دانسته يا خلط شود :
“ اين تصور به غايت ويرانگر است ” ( داويد اشتراوس ، اعترافكننده و نويسندهج 1،ص 159).
[2] “ اما براي آن كه تنها از آلمانيها سخن گفته باشيم ، بايد گفت كه به طور عمومي و در همه جا ، آن فرهنگ پسين كه دوستدارجهان و آينده است ، بر سر زبانهاست ، [ …] ” ( نوشتههاي پراكنده و ناتمام ج 7 ، ص 817 ) .
[3] فريدريش نيچه ، مجموعه آثار . مطالعات انتقادي ، منتشره از سوي جورجيو كولي و مازينو مونتيناري ، مونيخ 1980 ] گفتني است كه تمامي ديگر ارجاعاتي كه در مقاله حاضر به آثار نيچه صورت گرفته ، براساس همين مجموعه آثار است و منظور از شماره جلدها اشاره به طبقهبندي مجلدات همين مجموعه دارد. [
[4] يكي از علل اين امر ميتواند پيدايش بعد زماني جديدي در تاريخ و فرهنگ باشد ، يعني پيدايي آن چه كه تاريخدانان ، تاريخ معاصر مينامند و آنچه براي تاريخنگاري سنتي از اواسط سده 19 بيش از آن كه مضموني مورد علاقه باشد ، گونهاي جنجال است : “ تاريخ روزنگاري كه طبيعتاً همچنان بدان پرداخته ميشد ، به نوع ادبي پستتري تنزل درجه داد كه روزنامهنگاران همچنان آن را حفظ كردند و ادامه دادند.” (اراينهارد كوزلك . آيندة گذشته . در باره معناشناسي اعصار تاريخي، فرانكفورت آم م
