۱
.برتراند راسل زماني گفته است
كه هر پژوهش ناب فلسفي فرمي ازاين دست
دارد:با چيزي كاملا روزمره و مانوس شروع مي
شود و با چيزي سراسر ناباورانه وناشنيده
[1][ومتهورانه] به پايان مي رسد.در اين طرحواره،
خيلي چيزها ناديده و پنهان مي ماند .
حتي مي توان گفت چقدر:درست نيمي از
آنچه مي بايد در دل آن باشد. تمامي حقيقت اين است:هر پژوهش ناب فلسفي
با چيزي يكسر روزمره و مانوس شروع مي شود ،به چيزي سراسر ناباورانه ،ناشنيده و متهورانه منجر مي شود ، تا سرانجام دوباره در چيزي كاملا روزمره و مانوس پايان گيرد.آنچه راسل در حكم بيان زباني امر كاملا ناباور بدان مي نگرد ، در برابر تمامي حقيقت تبديل به مه گزاره هاي فلسفي مي شود.فقط خود فيلسوف مي تواند دوباره از دل اين مه ،خودش را به كنار پرتو امر مانوس و روزمره بكشاند.
2
2.اگر بپرسند نكته ي راسل چگونه نكته اي است، بي درنگ مي گوييم نكته اي فلسفي درباره ي فلسفه و در پي آن اصطلاحا مي شود گفت نكته اي ست فلسفي در خصوص فلسفه ي فلسفه.- اما خود اين عبارت فلسفه ي فلسفه چيست؟
يك پاسخ به اين پرسش دم دست وبديهي ست: فلسفه ي فلسفه همان قاعده ي فلسفي است كه موضوع آن خود فلسفه است، و به طبع همان قاعده ي فلسفي يي كه فلسفه را به گونه اي فلسفي بررسي مي كند و مي پژوهد.غير از فلسفه ي فلسفه،باز هم قواعد فلسفي ديگري وجود دارد ،مثلا فلسفه ي روح[فرهنگ]يا زيبايي شناسي . پرسش : فلسفه ي روح[فرهنگ]چيست؟ و پاسخ دم دست :قاعده ي فلسفيي ست كه موضوع آن روح [يا فرهنگ] است و روح را به گونهاي فلسفي مي پژوهد و برمي رسد.اكنون به نظر مي رسد كه براي توفيق احتمالي چنين پژوهش فلسفي در باره ي روح [يا فرهنگ]ناگزير مبايد دو پيش شرط متحقق شود:
(1)بايد همه ي هم و غم آن اين باشد كه پژوهشگر بتواند روح را به گونه اي فلسفي بررسي كند
و
(2) بايد به ما اطمينان بدهد كه به راستي فقط روح را بررسي مي كند.
تحقق نخستين پيش شرط بايد پرهيزمان دهد از اينكه به جاي تحقيقي فلسفي مثلا پژوهشي روانشناختي در باب روح انجام دهيم. ما از تحقق دومين پيش شرط قاعدتا بايد انتظار اين را داشته باشيم كه به اين سوي متمايل مان نكند تا في المثل روح و امر زيبا را همسان و هم هويت بيانگاريم.اين دو پيش شرط مفهوما زماني مستقل از همديگر به نظر مي رسند كه دو خطا را در حكم نقيض وخلاف آن مشخص كنيم و بگوييم يكي بدون ديگري مي تواند روي دهد. زيرا اين امر كه كسي روح را به گونه اي فلسفي بررسي نكرده ،نه فقط به معناي آن است كه وي اساسا هيچ نكرده يا اين كه وي صرفا هر چيز ديگري غير از روح را به نحوي از انحاء فقط به گونه اي غيرفلسفي بررسي كرده،بلكه ميتواند به اين معنا هم باشد كه چنين كسي نه روح را بلكه چيز ديگري – مثلا زيبايي-را به گونه اي فلسفي بررسي كرده است يا اين كه وي همان روح را بررسي كرده اما نه به شيوه اي فلسفي. نظير همين را در مورد زيبايي شناسي هم مي شود گفت يعني فلسفه ي امر زيبا ،اگر چه با قواعد فلسفي ديگري. يگانه تمايز در اينجا اين خواهد بود كه در شرط دوم همواره به جاي روح ، سخن از زيبايي بوده باسد يا موضوع ديگري در مطالعات وبررسي هاي فلسفي .شرط نخست در هر گونه تبديلي از اين دست تقريبا دست نخورده باقي مي ماند. واين بدان معناست كه اين شرط به سادگي قابليت همگاني شدن با فرمولبندي زير دارد:
(1)براي اينكه بتوانيم اساسا هرچيزي را به گونه اي فلسفي بررسيم، مي بايد به نحوي از انحاء مراقب اين باشيم كه پژوهش در حوزه ي فلسفه شروع ،اجرا وبه پايان رسد.
[1].Vgl.B.Russel, Collected Papers,Bd.8:the Philosophy of Logical Atomism,