تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ - 10 شعر آلمانی

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

                                                                                 Alexander Gumz

 

Foto : Katia Zimmermann

 

Image hosting by TinyPicإ

 

 

 

10 شعر از الكساندر گومتس  شاعر معا صر آلماني

تر جمه ي علي عبداللهي

 

 

 

 

الكساندر گومتس  در سال 1974 در برلين به دنيا آمد و در رشته ي ادبيات آلماني و فلسفه درس خواند . او علاوه بر شاعري مترجم هم هست و به گردآوري جنگهاي شعر و برگزاري برنامه هايي در باره ي شعر مشغول است. مسئول برنامه ي فرهنگي  KOOK  است وبا كارگاه ادبيات برلين و سايت شعري  www.Lyrikline.org  همكاري دارد. در سال 2002 به خاطر شعرهايش در وين جايزه اي ازآن خود كرده است. آثاري از او در kookbooks  امسال منتشر شد.همانطور كه مي بينيد ، در شعرهاي اش گرايش بخش عمده ي  شاعران آلماني نسل جديد به خوبي آشكار است : ادامه ي سنت  شعرانديشمندانه يا فلسفي خاص ادبيات آلماني زبان  با تعبيري كاملا امروزي و نو و استفاده از امكانات زبان روزمره وتا حد امكان  دوري جستن از صناعت ادبي وتصنع . با اين همه شعر شاعراني از اين دست اگر چه در بادي امر ساده مي نمايد ، اما دشواري خاص خودش راهم  دارد كه شايد  آبشخور آن مناسبات پيچيده ي دوران پسامدرن در جوامع صنعتي باشد و سرگشتگي انسان امروزي. شعر هايي كه مي خوانيد با موافقت كتبي واطلاع خود شاعر در ايران ترجمه و منتشر مي شود .ازشاعر وخانم  Katia Zimmermann  كه  از آرشيو شخصي اش تصوير شاعر را در اختيارم گذاشت سپاس دارم .

 

 

1.كنار ساحل

 

 

 

آيا واقعا فرقي به حال مرده ها ندارد

كه چه كسي آنها را به جاي جديدي بكشاند ؟

 

در نور متغير مي بيني شان

كه خطي از دل خاك باران خورده مي كشند

 

فقط چندتايي اسب خيس در حكم دوستان مان

كنار ساحل يك راننده تاكسي مدتي بي مشتري

كسي پيدا نمي شود كه بخواهد بي جايي برود

لذت دندان گيري هم نيست مي گويند آنان

 

وروي صندلي تاشوي كنارت

از يك بطری بنزین می نوشند

 

 

2.همه مي توانند اقامت كنند

 

 

در اتاق هايي كه در آنها

گرد فراموشي مي جهي

همه مي توانند اقامت كنند

 

كمي ترس  اندكي بخشش

در حق دشمنان

در حق دشمنان دوستان

حتي همين دوستان نالوطي

 

كه  با آنها آواز مي خواني

كه با آنها صبحانه مي خوري

 

كه رودررويت قرارمي گيرند

در گوش ، طنين عصرهاي روز تعطيل

بر پوست ، كوبش پتك وار

تمام رفت و آمدهاي تابستاني

 

هم آنها كه پشتيبانت هستند

و يكدستي  ، چهره ات را

 نگه مي دارند

راحت با تو عوضي شان مي گيرند

 

اما هر چه باشد  همان هايي اند

كه با كتاب هستند

با كتا بهاي درسي

براي همه ي كودكي ات

 

چنين تنها چه مي كنيد آنجا

 

بله ، همه تان مي توانيد اقامت كنيد

در سرم

آنجا كه خورشيد مي درخشد

ميان جست وواجست ها.

 

 

    

3. بعد از وسترن

 

توي سر اين مرد ( هيشكي

 نمي بينه) حتما گلوله اي پنهان است

 

آخرين حرفهاش

ميان دندانهام آويزان است

 

تكيه داده به ديواري سفيد

نشان تان مي دهم دست ها يش را

 

كه  توي جيب شلوارم  مي روند ( هيشكي

نمي بينه ) چشمها يش هرازگاهي ...

 

 

         

4. كنار زني ....

 

كنار زني كه دوستش داري

خميازه مي كشند درختان در روشنايي

بام ها را از جا برمي دارد

پنجه ي نرم باراني كه

فقط اينجا موقعي حاضر نيست

كه خاك  ساعت ها

به نام صداي اش كند

نامي كه شكسته تر مي شود

 با هر روز كه تو دلتنگ او هستي.

 

 

   

5.از همان ابتدا

 

 

 

از همان ابتدا

غزل خداحافظي از تو را نوشتم

 

وقتي غرغرزنان بادوش

دعوا داري

با دست هاي خيس و سرخ

ميان من و آينه مي آيي

 

نيمي به خاطر نجاتت نيمي به خاطر خودت

گره به ابروهاي زيبايت مي اندازي

 

كه با آنها همه ي آنچه

 فراموش كرده ام را

زير سؤال مي بري.

                 

 

 

6.روز چادرها

 

روزهاي[ماندن در]چادر

به شماره افتاده اند

سروصداها يشان

از بچه هاي غريبه است

 

ساعت هاي زنگ دار حتا

در دماي بالا هم دقيق اند

 

هر خانه اي كه تو در آن پا مي گذاري

همچنان ديوار دارد.

 

                    

7.شروع به خداحافظي

 

 

 

 

شروع به خداحافظي كرده بوديم

بطري تو هنوز

تا ته خالي نشده بود

 

من در راهرو تاريك دراز كشيده بودم

وسطرهايي مي خواندم كه

احدي نمي تواند ترجمه اش كند

 

تو آن سرخط

مي نوشيدي و

تنها نبودي .

          

 

 

 

8.در سياهي سال

 

 

 

در سياهي سال

به دنيا آمدم  بي برادر

زيرا كسي نمي خواست بشنودش

و مي گويند چه نادر است

كه روز، آخرين باشد

وسرما بيشترين

وقتي خورشيد مي درخشد.

                            

9. تو مي گويي

 

 

 

تومي گويي

بايد پشت شعرها

براي هم

بنويسيم

 

 

فرقي نمي كند

كه چقدر يقه هامان باريك باشند

ما بايد

در آنها گم  شويم.

                      

 

 

 10 . باز مي دارم

 

 

موسيقي را بازمي دارم

از حقيقت

 

از كه بايد بپرسم

كه چه چيز از آوا

درست تر است

 

وقتي ديگر جايي

در كليسا

براي اين كشتي

 

پر از آوازخوان

خالي نمانده است.

 

 

11 شهريور 1385

 

+ نوشته شده در  Sun 3 Sep 2006ساعت 2:36 AM  توسط علی عبداللهی  |