داستاني از : راينر ماريا ريلكه
ترجمه ي علي عبداللهي
در زندگي
آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشهاي به نوكش آويزان باشد، روي ميز كار خود خم شده. اين جناب مرديست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي جدي و كوشا بودن كار چندان سادهاي نيست. خوشبختانه روي ميزهاي دور و برش تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم طوري كه ميتوان پشت آنها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريز و درشت خم شده كه حرفهاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج ميرود و يكراست به نقشه ديوار «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد ميكند.
به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي ميشود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار ميداند. مثلاً بر ميدارد و ميگويد:
- باور كنيد جناب «كني مان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ي ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين ميماند كه آدم مثل چوقالفي لاي كتاب كهنهاي، وسط آنها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.
حسابرس زير لب ميگويد:
- 850 و 17 !
بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر ميگرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور ميكند.
كارمند دون پايه در توضيح همين حركت ميگويد:
- ميخواهيد بفرماييد كه آدم هميشه ي خدا كارمند دون پايه نميماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم ميشود. يعني از لاي يك دفتر در ميآيد و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلاييست قرار ميگيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغالها» در ميآيد و وسط «كتابِ نغمهها» جا خوش ميكند. اما من به شما عرض ميكنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي ميماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبهاش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگتر از آني ميدانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...
حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود ميگويد:
- بله، درست ميفرماييد!
بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع ميكند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.
مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه ميگويد:
- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اينجا از اين چيزها چه ميدانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز برايتان چه ميماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نميخورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نميشود از آن دوخت. اما آنجا، در آنجا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.
حسابرس بيآنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني ميپرسد:
- كجا ؟ كجا را ميگوييد؟
مرد جوان با غرور و تبختر ميگويد:
- در زندگي!
آقاي كنيمان در حالي كه دارد ارقام را ميشمارد، با عصبانيت ميگويد:
- شما هنوز جوان هستيد!
و همانطور به محاسبه ادامه ميدهد.
ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را ميگيرد و ميرود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب ميسوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال ميبافد و خيالهايش را بر زبان هم ميراند.
- باغها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچههاي حيات خلوتهايي كه پنجره كوچك آشپزخانه طبقه طبقه رو به آنها باز ميشود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درختها، از پنجرهها، از پلهها و كوچهها.
- جناب حسابرس تا به حال شنيدهايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط ميبندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدانها نگاه كنيد! همهشان پر از مجسمههاي سرپا ايستاده و مجلل است. همهاش مجسمه آدمهاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيتهاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشتهايد كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشتهايد؟ براي اينكه وقت آن را نداشتهايد.
كارمند دون پايه به بالا نگاه ميكند. مگس چاق و چلهاي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج ميرود و وزوز دارد. كله ي بيحركت و ساكناش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر ميكند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور ميكند، عصبي ميشود. عاقبت از كوره در ميرود و داد ميزند:
- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشانيتان دور كنيد! خواهش ميكنم ! ممنون ميشوم از اين لطف جنابعالي!
جناب حسابرس با دست زرد و خشكيدهاش بيآنكه از محاسبه بيامانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم ميكند:
- 473/12
مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا ميكند به حرف زدن:
- از آنجا كوچههايي هست، آنجا ... كوچهها ...
مكث مي كند. همين كفايت ميكند كه آدم حتي توي اين كوچهها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد ميشود كه لبخندش آدم را وا ميدارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده دارد كوچه را نگاه ميكند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين ميكوبد. بيتاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...
در انتظار خوشبختيست، انگار آدم خودش دارد از آنجا رد ميشود و با خود فكر ميكند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزهاي! به نظرم، جناب كنيمان، فقط يك جو اراده ميخواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار ميشويد، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.
حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم ميشود و آه كشان ميگويد:
- واه، چطوري؟
مرد جوان با قيافهاي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند ميزند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا ميگويد:
- بله، آنجا دقيقاً همانطوريست!
كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوياش فرو ميرود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام ميپرسد:
- كجا؟
مرد جوان با قيافهاي كه انگار علامت سوال بزرگيست ميگويد:
- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!
حسابرس با خود فكر ميكند. اين حرف را فقط تو به من ميزني!
او خودش آدم با تجربهاي است كه آبلهاش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوقها را به خود ميگيرد و لبخندي تحويل جوان ميدهد. مثل اين كه خردك شعلهي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقهاي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشهاي ظاهر ميشود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذرهاي تشويش به خود راه نميدهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.
در ادامه حرفهاي قبلياش ميگويد:
- يك روز تابستاني را در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بيپايان نيستند؟ تا بخواهي تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزهها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كردهايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان ميرسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع ميزنيم، تقسيم ميكنيم و مينويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مينويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.
من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي سادهاي خواهم شد. چون بايد به هر حال آدم پيشهاي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال ميكنيد ميشود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كه شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اينها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، ميجنبد و پايكوبي ميكند. كسي پايش خواب نميرود و قلبش در سينه ي تنگش خفه نميشود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگي تدريجي ، در حال سكون است. اما من اصلاً نميخواهم بميرم. هنوز بدم نميآيد چند نخ سيگار با آدمهاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...
حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مياندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بيمعني با فك جلو آمدهاش روي پروندهاي پر از اسنادي ميگذارد كه روي آن عبارت پروندههاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود ميدهد و ميگويد:
- در زندگي ؟!
مرد جوان با گونههاي سرخ و قيافهاي جدي و حق به جانب ميگويد:
- بله، در زندگي !
در اين هيچ ترديدي نيست كه پيش از آنكه ما در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست ميسائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس ميكنيد اين «همه چيز» يعني چه؟
حتما خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيديها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دستهاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشمهاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردن شان ما از فرط دارايي، فقير و تهي دست ايم.
حسابرس اين بار بيترديد و استفهامي در حرفهايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، ميگويد:
- در زندگي !
ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه دارد زبان تازهاي ياد ميگيرد، زير لب با خودش تكرار ميكند:
- در زندگي.
و مرد جوان هم بلافاصله تكرار ميكند.
- در زندگي!
اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي ميبخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يكراست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت ميكند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبههايش ميبيند كه دارد با كلاه و سربند صورتي رنگ و چشمهاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون ميآيد...
حالا با آنكه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانهاي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان ميدهد و ميگويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نميكند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا ميماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته سرجاي خودش ميرود، دفتر را ميبندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستي بزرگ و سياه رنگ نگاه ميكند. سه لكه اي كه مدتهاست روي آنجا خوش كرده، نظرش را به خود جلب ميكند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر ميگرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز ميشود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر ميزند.
آقاي كنيمان با خودش فكر ميكند: كه اينطور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!
در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار ميشود. چه سيارههاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هولهاي كثيف مرتباً محو ميشوند و دوباره در همان جاي قبليشان به رنگ نارنجي ديده ميشوند. حسابرس كه مضطرب به نظر ميرسد ناگهان ميگويد:
- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟
- دنيايي غمبار، جناب حسابرس!
حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر ميخيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا ميزند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش ميدارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع ميكند و ميگويد:
- آهاي، كنی ِ ژك!
مرد جوان فكر ميكند حتماً يك كار فوري با او دارد.