تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

سرباز «لاسیوتا»             ب . برشت / ع .عبداللهی

 

جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود آنروز در سیوتا ، بندری کوچک در جنوب فرانسه برای به آب انداختن یک کشتی جنگی جشنی حسابی برپا کرده بودند. در یکی از میدانها دورادور تندیس برنزی یک سرباز جمعیتی انبوه گرد آمده بودند. ما که نزدیک شدیم دیدیم تندیس ، مردی زنده بود که با پالتوی خاکی رنگ، کلاه فولادی بر سر،  نیزه به دست، در تف آفتاب سوزان تابستان، برسکویی سنگی ایستاده بود. دستها و صورتش را به رنگ برنز در آورده بود. هیچ یک از عضلاتش کمترین تکانی نمی خورد حتی پلک هم نمی زد.پایین پایش روی مقوایی که به سکو تکیه اش داده بودند این عبارت نوشته بود:

 

                                                  مرد مجسمه ای

 

«اینجانب شارل لویی فرانشار، سرباز...مین هنگ ارتش فرانسه در حین برگزاری مراسم تدفینی در ناحیه وردن نیروی فوق العاده ای را ناگهان در خود دیدم من توانستم بی حرکت بایستم و مدت مدیدی عین یک مجسمه برجا بمانم . این نیروی خاص من مورد بررسی اساتید متعدد قرار گرفته و بیماری وصف ناپذیری نامیده شده. لطفاً از بذل اندکی پول خرد به سرپرست بیکار خانواده ای عیالوار دریغ نفرمایید.»

 

در ظرف کنار مقوا سکه ای انداختیم سرتکان دادیم و را ه خود را در پیش گرفتیم. باخود فکر کردیم که تاریخ را به دست او و امثال او ساخته اند. همان کسی که به تصمیمهای سرنوشت ساز اسکندرها، قیصرها و ناپلئون ها که شرح آن را درکتابهای درسی می خوانیم جامه عمل پوشانده. نگاه کنید خودش است پلکهایش کوچکترین تکانی نمی خورد.

او یکی از کمانداران کوروش است . ارابه ران جنگی کمبوجیه  که ماسه های صحرا با همه تقلایش نتوانست او را در خود مدفون کند. او سرباز سپاه قیصر است. نیزه دار قشون چنگیزخان. جانباز اردوی اویی چهاردهم. نارنجک پران ارتش ناپلئون. او چنان نیرویی در خود سراغ دارد(نیرویی نه آنقدرها هم خارق العاده) که وقتی همه ابزارهای قابل تصور انهدام و نابودی را روی سرش آزمایش کردند، خم به ابرو نیاورد و هیچ اظهار وجودین نکند . هنگامی که او را به هم آوردی با مرگ اعزام می کنند( به گفته خودش) عین سنگ ساکت و بی احساس بماند. ساکت و بی حرکت با تنی زخم و زیلی از نیش نیزه های سده های مختلف. از ضربت سنگ و برنج و آهن. نشخوار ارابه های جنگی کرزوس و ژنرال لودن دروف . لگد مال فیلهای هانیبال و سواران آتیلا. زخمی ترکشهایی که چندین قرن با گلوله ها از دهانه توپهای همواره رو به تکامل بیرون می جهند و حتی زخمی از سنگهای پران از کاسه منجنیق ها، سوراخ سوراخ از فشنگ درشت تفنگها . گوله ای به درشتی تخم کبوتر یا به ریزی زنبور عسل. از هرزبانی و به هرزبانی فرمان می برد. همیشه آماده به خدمت است. ولی هیچ وقت نمی داند در راه چه هدفی و برای چه فرمانده ای. زمینهایی که فتح کرده به تصرف خودش درنیاورده، درست همچون بنایی که هرگز در خانه ای که خود ساخته نمی نشیند. کاش دست کم کشوری که با جان و دل ازآن دفاع می کرد یک وجبش مال او بود. حتی ساز و برگ و اسلحه و ادباتش نیز مال خودش نیست. اما همچنان ایستاده . برسرش باران مرگ می بارد از هواپیماها سنگ و قیر سوزان از درودیوار شهرها. زیر پایش مین است و تله دوروبرش طاعون و گازهای سمی طعم گوشتی زوبین ها و نیزه ها. سیبل تیرو کمانها خوراک تانکها و گازکش ها . دشمنش پیش رو و فرمانده اش درپس. چه دست های بسیاری که کلاه او را ساخته اند سلاح اش را روبراه کرده و کفشش را دوخته اند. چه جیب های بسیاری که به یمن وجود او پر می شوند.چه غریوهای بسیار که به تمام زبانهای دنیا او را تهییج و تشجیع می کنند. هیج خدایی نیست که او را مشمول برکتش نکرده باشد.ولی او دچار جذام وحشت ناک صبر و تحمل و خوره و بیماری شفاناپذیر بی احساسی ست. درآن حال باخود اندیشیدیم ،آن مراسم تدفینی که چنین بیماری وحشتناک و خارق العاده و تا بدین حد واگیر را در او بوجود آورده، چیست؟ و در کجا بوده است؟ و از خود پرسیدیم با همه این تفاسیر آیا این بیماری علاج پذیر نیست؟

 

                            
+ نوشته شده در  Thu 26 Jul 2007ساعت 8:37 PM  توسط علی عبداللهی  |