تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

                                          یک

آقاي كوينر به آقاي وير گفت:

براي من روي يك تكه كاغذ بنويسيد براي اينكه روزنامه‌ها بتوانند منتشر شوند خواهان چه شرايطي هستید. چون روزنامه ها در هر صورت منتشر خواهند شد. کمترین شرايط را پيشنهاد بكنيد. مثلاً اگر شما به اشخاص رشوه‌خوار اجازه انتشار روزنامه مي‌دهيد من بهتر مي‌دانم كه پيشنهاد روزنامه‌هاي غير قابل تطميع را بكنيد. چون من در اين صورت خيلي ساده اين اشخاص را مورد تطميع قرار مي‌دهم تا روزنامه‌ها را اصلاح بكنند. اما حتي اگر پيشنهاد روزنامه‌هاي غير قابل تطميع را هم  نمی دهید ما بدمان نمی آید به جستجوي چنين روزنامه‌اي بپردازيم و وقتي موفق به پيدا كردنشان نشديم بدمان نمی آید چنين روزنامه هایي را خودمان به وجود بياوريم. روي يك تكه كاغذ بنويسيد روزنامه‌ها بايد چگونه باشند و اگر مورچه‌اي پيدا كنيم كه اين تكه كاغذ را تأييد بكند بلافاصله شروع به اقدام خواهيم كرد. براي اصلاح روزنامه‌ها اين مورچه بيشتر یاری مان خواهد كرد تا فرياد دسته‌جمعي مردم درباب اصلاح ناپذیری آنها.یعنی اینکه  كوهی به وسيله ی مورچه ای آسان‌تر از سرراه برداشته مي‌شود تا با شايعه عدم امكان از سر راه برداشتن آن.

 

                                                                               دو

 

 آقاي وير انسان را والا و روزنامه‌ها را غير قابل اصلاح مي‌دانست. آقاي كوينر برعکس او انسان را پست و روزنامه‌ها را قابل اصلاح مي‌دانست.

آقاي كوينر مي‌گفت:

هر موجود دیگری بهبود یافتنی ‌است، مگر انسان.

 

                                                                                سه

 

آقاي كوينر با آقاي وير،‌مخالف قسم خورده روزنامه‌ها روبرو شد. آقاي وير گفت:

من دشمن سرسخت روزنامه‌ها هستم و نمي‌خواهم هیچ روزنامه‌اي باشد.

آقاي كوينر گفت:

من دشمن سرسخت تر روزنامه‌ها هستم: من مي‌خواهم روزنامه‌هاي ديگري وجود داشته باشد.

 

                                                                                  چهار

 

گرچه روزنامه‌ها وسيله‌اي براي بي‌نظمي هستند،ولی در عين حال وسيله‌اي براي نظم هم هستند و اشخاصي مانند همین آقاي وير با نارضايتي خود ارزش روزنامه ها را ثابت مي‌كنند. آقاي وير عقيده دارد بي‌ارزش بودن امروزي روزنامه‌ها فكر او را به خود مشغول كرده ، اما در حقيقت ، ارزش فرداي آنهاست كه اورا به فكر واداشته .

 

                                                                                  پنج

 

بسیار اندیشه ها وجود دارد، من اندک می اندیشم. نه اینکه آنچه من می اندیشم وجود ندارد، بلکه قضیه این است که من اندکی از آن را می اندیشم.

 

 

                                                                           شش

 

.اقداماتي عليه زور

 

وقتي آقاي كوينر متفكر درحضور عده زيادي در تالاري داشت علیه زور داد سخن می داد، متوجه شد كه  مردم به وي  پشت کردند و رفتند. به اطرافش نگاه کرد  زور را ديد كه درست پشت سرش ايستاده بود.

زور از او پرسيد:

« داشتی چی مي‌گفتي؟»

آقاي كوينردر جواب اش گفت :

« داشتم از زور طرفداري مي‌كردم.»

وقتي آقاي كوينر بيرون رفت شاگردانش ازوی جویای  ستون فقراتش شدند.آقاي كوينر پاسخ داد:

« من ستون فقراتي براي در هم شكستن ندارم.مخصوصاً من يكي بايد بيشتر از زور زندگي كنم.»

 بعد هم  آقاي كوينر حکایت زير را تعريف كرد:

روزي  در روزگار بي‌قانوني و هرج و مرج به منزل آقاي «اِگه» كه ياد گرفته بود هميشه «نه» بگويد مأموري آمد و كاغذي نشان داد كه از طرف حكمرانان شهر صادر شده بود و در آن نوشته  بود هر منزلي كه مأمور پا به آن مي‌گذارد متعلق به خودش است, در آنجا هر غذايي كه بخواهد می تواند بخورد وهر كس كه وي را مي‌بيند بايد خدمتش كند.

مأمور روي صندلي نشست، دستورداد غذا آوردند ،‌به سروصورتش صفایی داد ،‌ روی تخت دراز كشيد و قبل از اینکه خواب اش ببرد  همانظوركه رويش به ديوار بود پرسيد:

« به من خدمت خواهي كرد؟»

آقاي اگه تن او را با لحافي پوشاند ، مگسها را تا راند و نگهبان خوابش شد و هفت سال تمام مثل همآن روز از او اطاعت كرد. اما در هركاري هم كه براي او انجام می داد دست کم  از ارتكاب يك عمل اجتناب می كرد : و آن اظهار  يك كلمه بود.

 هفت سال سپري شد، مأمور كه ازفرط خوردن و خوابيدن و دستور دادن گنده شده بود مرد. آن وقت آقاي اگه او را لای لحاف مندرسي پيچيد ، كشان كشان از خانه بيرون برد ، جای خواب اش  را شست  ، ديوارها را تميز كرد ، نفسي به راحتي كشيد و جواب داد:

«نه!»

                                           برتولت برشت

                                           ترجمه علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Sun 22 Apr 2007ساعت 4:0 AM  توسط علی عبداللهی  |