تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

صداش می آید

از پشت سیم ها و سطرها

در کوهستان جادو

تالیف سلحشوری کرد

با سطرهای محو و حواشی قرمز

درشت تر از متن اصلی لای سطرها

 

بزرگ و شاد

می آید و می رود

افسوس که فقط اسم شب را ندارد !

+ نوشته شده در  Mon 20 Nov 2006ساعت 1:28 AM  توسط علی عبداللهی  | 

از شمال می آید گویا

بر دیوار غار

سایه ای سنگین دارد

گاهی مه  گاهی دیوار بتنی

 

به دستش  می آوری

از دستش می دهی

برای ش تب می کنی

او خواب هفتاد کلاته می بیند

در کاستی بی پایان خود اما

و فزونی مفرط پاهاش

- هزار پاست  یا هشت پا ؟ --

بعید می دانم -

دماوند که هیچ

به ماهور کنار خانه اش برسد.

+ نوشته شده در  Mon 20 Nov 2006ساعت 1:23 AM  توسط علی عبداللهی  | 

در ناهاخوری بین راهی

نیم ساعتی می مانی

بپا  خوابت نبرد!

از نوازش گرمای بخاری نفتی

 

اتوبوس بعدی

در کار نیست.

+ نوشته شده در  Fri 17 Nov 2006ساعت 11:5 PM  توسط علی عبداللهی  | 

چشم های ثور

در چشم خانه هایش تماشا دارد

بن بست کوتاه و

سراشیبی تند

اما کار خودش را می کند

 

مادر و معشوقه ی شعر است او

خوب بلد است

 با دست های تماشا چه کند.

+ نوشته شده در  Fri 17 Nov 2006ساعت 11:2 PM  توسط علی عبداللهی  | 

ای نام بیهوده

بر دیواره ی باد

این سایه

فقط

آمده بود

        در آفتاب 

                 گم شود ؟

+ نوشته شده در  Wed 15 Nov 2006ساعت 11:5 PM  توسط علی عبداللهی  | 

اتاق آبی

 

با غواصان پرتوان

و موج های بی کران

اتاق آبی  دریاست

 

با گزهای جاودان

وشن های بی زمان

اتاق آبی  صحراست

 

با درخت ها شهرها

وراه های بی نشان

اتاق آبی  دنیاست

 

از روزن سقف

ستارگان را بشمار

اتاق آبی

بی رویا

تنهاست .

از " هی راه می روم در تاریکی " چاپ ۱۳۷۶

+ نوشته شده در  Mon 13 Nov 2006ساعت 1:31 AM  توسط علی عبداللهی  | 

مه تپه ها  و درخت ها را

در بر فشرده

سر هر پیچ

اژدهایی کمین دارد

او همچنان پشت زمانها ست

 

در خون اژدهای آخر

اگر تن بشویی

به آستان کلبه اش می رسی.

+ نوشته شده در  Fri 10 Nov 2006ساعت 3:6 AM  توسط علی عبداللهی  | 

اولین هرم تنی

که سالها بعد بسوزاند

آتش سیگار در کوهه ی کاهی

که پیش برود پیش برود

وقرنها بعد

چشم آسمان را سیاه کند

وبوی یونجه بیامیزد  با هوس

درغلتاغلت دوآتشزنه جوان و کامخواه

و آخرین جرعه ها در آخرین تنگ سفالی

تمام نشود....

+ نوشته شده در  Fri 10 Nov 2006ساعت 3:2 AM  توسط علی عبداللهی  | 

از دوستان عزیز- بخصوص آنهایی که آلمانی نمیدانند ـ پوزش می خواهم اگر هر از چندی شعری از خودم

به آلمانی می آورم.  می دانید که عمده  نوشته ها و شعرهایم

به زبان شیرین  فارسی ست  خوشبختانه . این خرده کاری ها هم بیشتر برای تمرین است محض خاطر

 دانشجویان عزیزم - خوشبختانه من در دانشگاه هر ازگاهی معلمم آن هم در درس ترجمه ادبی - و

دوستان آلمانی ام که گاه لطف می کنند و سری به من می زنند. اگر  ترجمه اش  نمی کنم  فقط  تنبلی

 خودم است و فکر می کنم چیزی خواهد شد در همان حد و اندازه های شعر های فارسی ام. البته از

نظر درونمایه . اما آنچه خوشحالم می کند خواندن و نظر دادن آلمانی دانها در مورد آلمانی نویسی الکن

خودم است. هر چه باشد آلمانی زبان دوم من است و همانطور که میدانید شعردرزبان مادری اصولا شکل

می گیرد و در کودکی و خاطرات آن چنگ می اندازد یا در حافظه ی قومی تاریخی و تباری شاعر از کلمات.

برقرار و بیدار باشید.

+ نوشته شده در  Fri 10 Nov 2006ساعت 2:45 AM  توسط علی عبداللهی  | 

راستي كه فكر كردن در اين زمانه ي تفكر برانگيز و سهمناك  كاري ست خطير. و متفكر با تفكر دست به مخاطره اي بزرگ مي زند. هميشه چنين بوده از پيشاسقراطيان تا پساپسامدرنها . اندك اند  شمار كساني كه مي انديشند و بسيارند كساني كه كاويدن در تاريخ فلسفه و چريدن در مرغزار تفكر ديگران را خود تفكر مي نامند و از اين رهگذر اسباب و بارگاهي براي خود مي سازند . اما چون نيك بنگري مي بيني كه اين همه هيچ نيست به قول حافظ شيراز. و راست است اين گزاره ي هايدگردر معني تفكركه : انديشه برانگيزترين امر در زمانه ي انديشه برانگيز ما اين است كه ما هنوز فكر نمي كنيم.

بله ما  فكر نمي كنيم و مي پنداريم فكر مي كنيم. چون كم وبيش نيمچه آگاهي يي از تاريخ فكر داريم.براي تفكر به باور هايدگر بايد آماده ي چگونه فكر كردن باشيم و امر شايان تفكر را بازشناسيم و تازه پس از اين هم نمي توانيم بگوييم قادريم به تفكرهستيم . براي قادر بودن به چنين امر خطيري بايد تفكر را بياموزيم و آموزش نياز به توجه دارد و توجه انظباط مي طلبد و علاقه مي خواهد و علاقه يعني بودن با امور و در امور است به ديگر سخن قرار گرفتن در بطن چيزها و ماندن با آنها و دركنار آنهاست.

اين است كه ماجراي تفكر سهمگين و پرآب چشم است و البته طربزا براي متفكر و دريابنده ي تفكر متفكر.

بله ما  فكر نمي كنيم و در اين پنداريم  كه فكر مي كنيم و همين كه  موضوع تفكر را مي يابيم از دستمان چون ماهي لغزاني مي گريزد و ما مي مانيم و حيرت و دريغ .

اين مقدمه ي نه چندان كوتاه را  براي معرفي  كتاب تازه اي از هايدگر  مي آورم  كه اخيرا در نشر مركز در آمده: كتاب  معناي تفكر چيست ؟

با ترجمه ي فرهاد سلمانيان . از متن آلماني. ( اين مهم است چون بي تعارف ! نمي شود هايدگر را از زبان دوم خوب برگرداند ).

 

هايدگر سه رساله ي كم حجم و مهم دارد : فلسفه چيست ؟ متافيزيك چيست ؟ و تفكر چه نام دارد ؟ يا به چه معناست ؟ دو رساله اول پيشتر از زبان انگليسي درآمده كه خيلي موفق نيست .به ويژه متافيزيك چيست ؟ بايد دوباره ترجمه شان كرد.

نام اين كتاب را در ايران تفكر چيست ؟ ترجمه كرده اند كه معادل دقيقي براي Was heisst Denken ? نيست. هايدگر عمد دارد كه به جاي ist

در دو عنوان رساله هاي  قبلي از heisst  در اين رساله  استفاده مي كند . كسي ديگر  اين عنوان را در فارسي  : چه باشد آنچه گويندش تفكر ؟ بر وزن : مفاعيلن مفاعيلن فعولن ! برگردانده كه باعث انبساط خاطر خواننده مي شود. و نقيضه اي ست بر حرف اصلي هايدگر در كتاب و از قضا  نوع اصيل تفكر درامرامرام درامرامرام درامرام  ي ما ايراني هاست از اينرو هوشمندي والاي گزارنده اش را نشان مي دهد . ولي روراست بگويم : معادل پرتي است! سينه چاكان امامزاده فرديد و نوه و نتيجه هاي متوهم آن اسطوره ي والامقام پرت و پلا گويي براي آن معادل هاي : تفكر منادي چيست ؟ و تفكر مسما به چيست ؟  را گذاشته اند. انگليسي ها هم عنوان  تفكر چه ناميده مي شود ؟ را.

از اين سه رساله اين يكي از ديگران مهم تر است براي ما متوهم ان متفكر و گرانجانان و گشادبازان ايراني . (خوب است حتي فرديدبازان هم اين كتاب را بخوانند و درست بخوانند تاكيد مي كنم درست بخوانند تا از اين رهگذر خدمتي به فكر ايراني بكنند و نيز خود از فرصت هاي باد آورده ي رهاورد اين توهم  در آرامشي رواقي وار كيف كنند البته در سايه ي سرمايه داري انگلي ي حجره اي پوسيده ي ما كه هر چه جيبش پرتر مي شود بر صيغه ها وحواشي  بست هاي وافورش مي افزايد نه بر نيروي مولدش.)

 

سالها پيش اين كتاب را گير آوردم و خواندم و 30 صفحه اي هم از آن ترجمه كردم و به لطف اميد هلالي در روزان اهواز چاپ هم شد و باز همين اخيرا كتاب مفهوم زمان را از هايدگر درآوردم و دو بار هم چاپ شد. اما در گيرودارغم نان  از صرافت  كتاب تفكر  افتادم .  تا اين كه چند روز پيش  در آمد و چه خوب كه درآمد وكسي اين كار را كرد وآنهم خوب وشايسته .

از اين بابت خوشحالم و اميدوارم مترجم باز هم از اين كارها بكند.

 كتاب را خوانده بودم  باز هم ترجمه را با آلماني مقايسه كردم كه به نظرم برگردان بي كاستي  خوشخوان و مهم ترازهمه كاملا بركنارازهپروت نگاري فرديدبازان متوهم آمد و اين حسن كمي نيست .گو اينكه ممكن است با برخي عبارات و معادل هاي مترجم در موارد انگشت شماري همراي نباشم كه اين در ترجمه و با توجه به فرديت هرمترجم بسيار طبيعي ست.

 

ما نشانه اي بوده ايم بي تعبير

/ ما بي درد بوده ايم و چه بسا در غربت

زبان خويش را از دست داده ايم.

ف. هولدرلين  از متن ترجمه

+ نوشته شده در  Tue 7 Nov 2006ساعت 4:7 AM  توسط علی عبداللهی  | 

Die Wolke zieht

am Fenster vorbei

Am Bergfuss wird Fruehling

noch fruehlingsartiger als je

Du gehst an den Jahren vorbei

und die Welt wird aelter.

Ali Abdollahi

+ نوشته شده در  Thu 2 Nov 2006ساعت 2:12 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 فقط گلی   شاید

بر حاشیه ی راه

یا نکند همان گل هم نیست ؟

از مسافران بپرس !

                                              علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Thu 2 Nov 2006ساعت 1:45 AM  توسط علی عبداللهی  | 

چشم به راه خورشید

بی قرار روزی دیگر

تا بیاید  تو را ببوسد و ناپدیدت کند

هنوز غرق موسیقی کوچک شبانگاهی

غنوده بر نرما و عطر خوشت

شبنم بامدادی

بی گمان تو فرزانه تر از مایی!

                                         ع. عبداللهی

+ نوشته شده در  Thu 2 Nov 2006ساعت 1:41 AM  توسط علی عبداللهی  | 

دراز کشیده اند

در سایه ی توتی پیر

کودکان دنبال پروانه ها می دوند

خدنگ پی در پی ماشین ها  رها

از زه جاده به سوی افق.

                                           علی عبد اللهی

+ نوشته شده در  Thu 2 Nov 2006ساعت 1:37 AM  توسط علی عبداللهی  | 

پیری از راه نمی رسد

مگر آنکه آنرا اعتراف کنی.

شانه ها از عشق خالی اند

در پیری و در جوانی

مگر آنکه به آن اعتراف کنی.

زندگی خود اعتراف بزرگی ست

در شرمساری گناه اول

که حوا به سیبی دل خوش کرد

تا آدم را آدم کند.

دریغا آدمی که اعتراف عشق است.

                                                 علیرضا زارعی

 

+ نوشته شده در  Thu 2 Nov 2006ساعت 1:31 AM  توسط علی عبداللهی  |