یک رویا
سبز و نا سبز
درخت
همیشه می خواند در باد
دختر
گلابی شسته را می دهد به مرد
وخود با زلالی کاریز می رود
در باد می روی
از دیوار سیمانی
بالا می دوی
آب لبالب
در کوچه ایستاده تا بام
بی تکیه به دیواری
- قرنها پیش بالا آمده بود همین آب
تا دسته ی بیل دهقان شاعری ـ
تن هردو از آب
مرد ودختر به زلالی می گریزند
همین دیشب در باغ معلق می دوید دختر
صدایش روی گلابی ها را می شست
مرد در پی اش
یکی شدند انگار پای درخت گلابی
آسمان خوشنود موهای دختر را پریشاند
دستهای باد کمرگاه دختر را گرفت
هر سه
گلابی یی بر شاخه ها
و تن ها در ابدیت خوابی ژرف.