تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

شعر و تالیف:

  1. هی راه می‌روم در تاریکی/مجموعه شعر/1376 نشر نارنج.
  2. این است که نمی‌آید/مجموعه شعر/1381 نشر ثالث.
  3. باغ هزار گل/درباره منوچهری دامغانی/کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.

 

ترجمه‌ی شعر آلمان و جهان:

  1. اکنون میان دو هیچ/مجموعه شعرهای نیچه و جامی/چهار چاپ.
  2. تصاویر وارونه سکوت/دفتری از شعرهای یانیس ریتسوس/نشر نارنج.
  3. کتاب ساعات و روایت عشق و مرگ/شعرهای راینر ماریا ریلکه/نشر مرکز/دو چاپ.
  4. سوگسروده‌های دوئینو و اشعار دیگر/شعرهای ریلکه/نشر مرکز.
  5. شکوفه‌های آلوبُن/شعر امروز ژاپن/نشر مینا.
  6. قورباغه‌ها جدی جدی می‌میرند/گزینه‌ی شعر آلمانی زبان/نشر مرکز.
  7. از عشق و جدایی/مجموعه شعرهای هرمان هسه/نشر جامی.
  8. عاشقانه‌های آلمانی/صد شعر عاشقانه‌ی آلمانی زبان از قرون وسطی تا اکنون/دو زبانه/نشر مروارید.
  9. نام دیگر عشق/دفتری از شعرهای ریتسوس/نشر امتداد.
  10. فاووست/فرناندو پسووآ/ترجمه از ایتالیایی و آلمانی به همراه علیرضا زارعی/نشر نگاه معاصر/زیر چاپ.
  11. عاشقانه‌های اریش فرید/دو زبانه/نشر مروارید/زیر چاپ.
  12. عاشقانه‌های مصر باستان/نشر مشکی.
  13. عاشقانه‌های هندی/نشر مشکی.

 

ترجمه و تالیف:

  1. ویژه ریلکه (درباره ریلکه و آثارش)/کتاب زمان.
  2. دنیای گونترگراس/درباره‌ی گراس/نشر فصل سبز/دو چاپ.
  3. شناخت ریلکه/درباره‌ی ریلکه و نوشته‌هایش/نشر دشتستان.

 

ترجمه‌ی داستان کوتاه:

  1. چهل و سه داستان عاشقانه/گزینه‌ی داستان‌های کوتاه جهان/نشر مرکز/سه چاپ.
  2. نقطه، سر خط/گزینه‌ی داستان/نشر کاروان/سه چاپ.
  3. تیموفای پیر، آواز بخوان/مجموعه‌ی هشت داستان از ریلکه/نشر خرد آذین (قم).

 

ترجمه برای کودکان و نوجوانان:

  1. آهوجان مهمان ماست/ارسکین کالدول/نشر آبیز و خرد آذین.
  2. جیم دکمه و لوکاس لوکوموتیوران/میشائیل انده/نشر هرمس (کیمیا).
  3. جیم دکمه و سیزده قلوهای وحشی/ میشائیل انده/نشر هرمس (کیمیا).
  4. زیباترین افسانه‌های جهان/صد افسانه/به همراه سیامک گلشیری/نشر ثالث.
  5. افسانه‌های بهار/مجموعه‌ی افسانه‌ی ملل/به همراه سیامک گلشیری/انتشارات قصیده سرا و مرکز گفتگوی تمدن‌ها.
  6. افسانه‌های تابستان/مجموعه‌ی افسانه‌ی ملل/به همراه سیامک گلشیری/انتشارات قصیده سرا و مرکز گفتگوی تمدن‌ها.
  7. صد شعر برای کودکان و نوجوانان از شاعران آلمانی زبان/انتخاب و ترجمه/نشر نگاه معاصر.

 

ترجمه آثار فلسفی و سایر آثار:

  1. سپیده‌دمان/فریدریش نیچه/نشر جامی.
  2. مفهوم زمان/مارتین هایدگر/نشر مرکز/دو چاپ.
  3. یارسیفال/تانکرد دورست/نمایشنامه/مرکز هنرهای نمایشی.
  4. آواره و سایه‌اش/فریدریش نیچه/نشر مرکز/دو چاپ.
  5. میان دو آتش/آلبرت اوسترمایر/نمایشنامه/نشر نی/زیر چاپ.
  6. نیچه برای معاصران/ فریدریش نیچه/نشر مرکز.
  7. شیلر برای معاصران/نشر مرکز/زیر چاپ.

 

آثار کوتاه:

  1. نیچه/از مجموعه‌ی چندتایی‌ها/نشر مشکی.
  2. هایدگر/از مجموعه‌ی چندتایی‌ها/نشر مشکی.
  3. کی یرکه گور/از مجموعه‌ی چندتایی‌ها/نشر مشکی.
  4. اپیکور/از مجموعه‌ی چندتایی‌ها/نشر مشکی.

 

پژوهش‌ها و آثار پراکنده در جُنگ‌ها:

  • فرهنگ آثار ـ به سرپرستی رضا سیدحسینی.
  • دانشنامه‌ ادب فارسی ـ به سرپرستی حسن انوشه.
  • دانشنامه ادبیات فارسی ـ فرهنگستان ادبیات ـ مدخل ادبیات تطبیقی (فارسی ـ آلمانی).
  • سایت www.lyrikline.org ـ شعر فارسی به زبان آلمانی در برلین.
  • ترجمه‌ی ده شعر به زبان‌های آلمانی، هلندی، روسی، مجاری و ایتالیایی.

 

چاپ مقاله در مجلات:

  • کلک، شوکران، شعر، نافه، کارنامه، کتاب پاژ (مشهد)، خاوران (مشهد)، چیستا، میراث جاودان، رودکی، عصر پنجشنبه، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، کتاب ماه هنر، سمرقند، کتاب نخل (زاهدان)، پیام شمال (گیلان)، آزما، فرهنگ توسعه و... .

 

تدریس و پژوهش:

  • دانشگاه دولتی اصفهان ـ سه ترم.
  • دانشگاه تهران ـ یک ترم.
  • دانشگاه آزاد واحد مرکز زعفرانیه ـ از سال 75 تا کنون.
  • همکاری باسایت www.lyrikline.org و معرفی شاعران معاصر ایران به زبان فارسی و آلمانی. ترجمه‌ی بیش از 50 شعر از شاعران آلمانی برای این سایت در برلین.
  • همکاری با موسسه‌ی گوته و ترجمه‌ی دو نمایشنامه برای کتابخانه‌ی اینترنتی این موسسه در آلمان.

این کارنامه در آذر ماه 1384 تنظیم شده است.

+ نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 0:5 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 Canzone d'amore (Liebeslied)

 

Il tuo ritratto

ho nascosto nel buoi del camino,

il tuo vestito

nella cassapanca,

ho capovolto

lo specchio nella nicchia.

 

Tuoi capelli

danzano dimenticati

al canto del vento.

 

E nella mia camera

c'e' una sedia

sempre vuota !

 

 

La stanza bianca (Das weisse Zimmer)

 

I passeri

sul melograno del cortile,

le foglie spuntano,

le mie sorelle, che crescono,

i miei genitori, che invecchiano,

e la mia stanza, che hanno appena imbiancato.

 

Libri, gli sconfitti soldati di Serse.

 

Sulla calce bianca, sotto il porticato

tre strisce brune.

 

Giorni

con questa stanza e

linee d'acqua.

 

La notte cade la pioggia

e gli uomini gioiscono

per le loro greggi.

 

La grondaia mi legge i "Discorsi" *.

 

Piogge, venti

e notti di Confucio

in questa stanza bianca.

 

 

 

 

* (Discorsi di Confucio)

 

 

Il regista (Der Regisseur)

 

I fondali sono ritirati,

chi mosse le marionette se n'e' andato,

lo strumento sogna altri musicisti,

le marionette sonnecchiano

e c'e' silenzio

                     fra le poltrone.

 

La fronte sulle ginocchia,

presto

la pioggia

ti portera'

                lontano!

 

 

 

Con te   (Bei dir)

 

Tu ti allontani

 

Dal molo

mi saluti

Il cielo mi stringe la mano,

un passeggero della nave e' il mio sguardo

gli altri passeggeri a bordo

leggono

in mare

 

Io sono con te,

E la sabbia

                  scorre lieve

                                     sulle mie parole.

 

 

L' Affare   (Geschäft)

 

A nessun prezzo

poterono comprare

la sua vita.

Decisero,

di venderlo

alla morte,

gratuitamente.

 

 

 

 

 

Bandiera bianca  (Weisse Flagge)

 

Ha spezzato la sua spada,

si e' levato la corazza,

aperto l'ultimo laccio.

 La bandiera bianca nel cielo

somiglia a una colomba !

 

Ora li puoi conquistare?

 

 

Fino alla fine   (Zu Ende)

 

Anche se tornaste indietro

e sfogliaste il libro - all' indietro-

e ci allontanaste dal futuro,

il vostro grido

riempirebbe i giorni,

e il vostro laccio

bacerebbe la mia gola.

Il mio sogno mi porta

all'altra pagina,

e leggo il libro

fino alla fine.

 

 

Canto della guarnigione  (Garnisongedichte)

 

Lunghe notti,

storie di amori proibiti,

piccoli amici

e lasciapassare fasulli.

 

Ogni giorno

lavare la macchina del comandante,

spazzare i corridoi

e obbedire agli ufficiali.

 

Ora sono radunati

sotto il frassino.

Lontano dagli occhi dei graduati

gira una sigaretta

di mano in mano.

 

Mentre il fumo voltegga nell'aria

invidiano

con le loro invettive

la liberta' degli uccelli.

+ نوشته شده در  Sun 16 Apr 2006ساعت 11:54 PM  توسط علی عبداللهی  | 

دكتر «هِنكه» در شهر كه بود، اسوه‌ي وظيفه شناسي بود. اما شش هفته‌اي كه استراحت مي‌كرد در نوعي تن پروري قهرماني فرو مي‌رفت و اوقات خود را به خواب و خيال مي‌گذراند. روي زمين دراز مي‌كشيد و چشمانش را به آسمان بالاي پلاژ «ميسدوري» مي‌دوخت. دستهايش را بالشِ سرِطاسش مي‌كرد و نوك درختهاي بلندغان را نگاه مي‌كرد. در اين لحظه ظاهراً از دست دوستش «اروين» كه با انداختن سنگريزه به طرف امواج خود را مشغول كرده كلافه بود، چون بي‌مقدمه او را مخاطب قرار داد و با لحن بسيار جدي گفت:

ـ واقعاً كه الاغي! آمده‌اي اينجا استراحت كني نه اينكه با اين كارهاي كودكانه وقتت را تلف كني. من از كار تو اصلاً سردر نمي‌آورم.

يك صدا! تا حالا كسي چنين چيزي شنيده است؟ دست آدمي مثل تو را هر چه زودتر بايد بند كرد. من از همين امروز به فكر مي‌افتم كه يك زن برايت دست و پا كنم. اگر بداني اين روزها چه دردسرهائي داشته‌ام! وكيل مدافع دو سارق و يك قاتل بوده‌ام. امور ورثه‌ي يك عمه‌ي بي‌وصيت‌نامه را فيصله داده‌ام. با اين همه، اين كارها خسته كننده‌تر از خلاص كردن تو از دست ديوانگي هايت نيست. جانم، تو خيلي خسته و فرسوده‌اي.

«اروين» در حالي كه تبسمي بر لب داشت به امواج نگاه مي‌كرد:

ـ شايد حق با تو باشد. من خيلي خسته‌ام و علت احساس غمي هم كه دارم، همين است. فكر مي‌كنم اگر آدم روي يك صندلي راحت بنشيند و صدايي نرم و شيرين، مفهوم زندگي را برايش تعريف كند و او را با زندگي آشتي دهد، زندگي از حوادث كوچكش تا معجزه‌هاي بزرگش دوباره دوست داشتني مي‌شود.

دكتر هنكه بي‌صبرانه سرش را بلند كرد و با نگاه دنبال رفيقش گشت. هيچ احساس شاعرانه‌اي نداشت ولي در اين لحظه فكر كرد، چشمان رفيقش با آن عمق متغير كه گاهي برقي اسرار آميز ناگهان از درون آن مي‌جهيد، چيزي از دريا با خود داشت. لبخندي از سرِ تمسخر زد و گفت:

ـ راستي بگو ببينم، چطور شد به اين فكرها افتادي؟

اروين با بي‌قيدي موهاي بور خاكستريش را عقب زد و گفت:

ـ خيلي ساده! وقتي آدم پشت چپرها توي ماسه‌هاي نرم و بي‌صدا راه مي‌رود، آدمهاي توي چپرها را نمي‌بيند. ولي صداي حرف زدن و خنده‌شان را مي‌شنود و با خودش مي‌گويد: «بايد اينطوري باشند» و احساس مي‌كند بعضي‌ها زندگي را دوست دارند و بعضي‌ها هم درد مي‌كشند. صداي دردمندان حتي وقتي مي‌خندند با گريه همراه است.

دكتر مثل سپند از جا جهيد:

ـ خوب معلوم است، اروين عزيز جلوتر هم مي‌رود و وقتي مي‌بيند اشخاص با صداشان خيلي فرق دارند دچار ناراحتي هم مي‌شود.

اروين سر تكان داد و گفت:

ـ من دنبالِ اشخاص نيستم؛ دنبالِ صداها هستم.

و چند قدمي به طرف دكتر برداشت و او را نزديك ساحل برد. اين كار او درست در لحظه‌اي بود كه دريا رازهاي خود را آشكار مي‌كند و پرده از دگرگونيهاي فراون خود برمي‌دارد. آفتاب در حال غروب بود و آخرين قايق بادباني به رنگ اخراي زردگون بر سطح روشن آب مي‌درخشيد. در دور دست‌ها كشتي بخاري سفيدي، روي نواري كبود به سمت «روگن» پيش مي‌آمد و امواج سفيد نقره فام مثل قوهاي سفيد در حال پرواز، دو طرفِ دماغه كشتي شتاب زده در هم مي‌رفتند.

دكتر طبق معمول گفت:

ـ كشتي روگن! معلوم مي‌شود كه ساعت شش است.

اروين با حركتِ سر حرفش را تأييد كرد:

ـ درست است، ما عادت داريم عبور اين كشتي را هر روز ببينيم. از ديدن آن ديگر لذت نمي‌بريم. اما من صداي دلنشيني را تصور مي‌كنم كه مي‌گويد: «كشتي روگن» يا «كشتي سفيد» يا «كشتي نقره فام»، من حاضرم اين صدا را مثل آوايِ مقدس و نرم ناقوس بشنوم و بعد كشتي «روگن» را در افق جستجو كنم و آنطوري كه همان صدا آن را ديده، ببينم و سفيدي قو مانند كشتي را مثل صاحب آن صدا احساس كنم.

دكتر هنكه به نشانه‌ي نفي، شانه‌هايش را بالا تكاند و زير لب غرزد. بعد آن دو به راه افتادند و از لابه لايِ سرخس‌هاي بلندتر از قدِ خود در ميان زمزمه‌ي دلنشينِ جنگل درختان غان عبور كردند.

روزهاي بعد دكتر هنكه احساس ناراحتي مي‌كرد. وقتي توي بيشه‌ها دراز مي‌كشيد و مثل هميشه به پشت مي‌خوابيد ـ اين طرز استراحت را دوست مي‌داشت ـ خاطره‌ي اروين مدام از ذهنش مي‌گذشت و اين فكرِ سمج تعطيلات و استراحتش را بهم مي‌زد. سعي مي‌كرد اين فكر مزاحم را از ذهنش براند. تمام بعد از ظهرها را در ازدحام مردم روي ايوانِ كازينو مي‌گذراند و مي‌خواست به خود بقبولاند كه براي مطالعه‌ي روزنامه‌ها به آنجا آمده است. يك روز هم واقعاً غرق مطالعه‌ي مقاله‌مهمي شد. «اروين» از آنجا مي‌گذشت اما دكتر وقتي او را ديد كه كاملاً به او نزديك شده بود، نگاه هاج و واج و شوريده‌ي دوستش او را به وحشت انداخت. همين كه خواست لب از لب باز كند، «اروين» پيشدستي كرد و با نگاهي شتابزده گفت:

ـ بيا!

دكتر مقاومت نكرد و هر دو راه افتادند. بي‌آنكه كلمه‌اي بين‌شان رد و بدل شود از خياباني كه به پلاژ مي‌رفت، عبور كردند و از روي تپه‌هاي سفيد گذشتند.

هنكه دوستش را به دقت نگاه مي‌كرد. اروين با وجود ماسه‌هاي زيادِ زير پايشان با عجله راه مي‌رفت. چشمانش بيش از حد گشوده و آزمند و لبانش مثل لبان كودكي كنجكاو، اندكي از هم باز مانده بود. مردم روي تپه‌هاي داغ لَم داده بودند يا خودماني با هم گپ مي‌زدند و خوش و بش مي‌كردند. تضاد اين استراحت و آرامش آنها با عجله‌ي تب آلود اروين حالتي اضطراب آور داشت. اروين ناگهان ايستاد و مچ دست دكتر را محكم فشرد و او را به ايستادن واداشت. آن دو پشت چادري قرار گرفته بودند. هنكه صداي پيرزني را كه برايش چندان هم ناشناس نبود، شنيد. بعد صداي صاف و روشن دختر جواني به گوشش رسيد.

دكتر راه افتاد و اروين را كه سراپا مي‌لرزيد دنبال خود كشيد. بانوي سالخورده، زن ژنرال «وِمِر» بود كه سر ميز غذا، بغل دست دكتر مي‌نشست. خانم ژنرال با مهرباني دستش را به طرفِ دكتر دراز كرد و دكتر متوجه دختر جواني شد كه سرش را كمي پائين انداخته و كنار خانم ژنرال نشسته بود. نور آفتاب غروب بر انبوه موهاي سياه او مي‌رقصيد. خانم ژنرال دستش را به سوي اروين هم دراز كرد، بعد رويش را برگرداند و آرام گفت:

ـ هِدويگ!

اروين چنانكه انگار مقابل ملكه‌اي ايستاده باشد، تعظيم كرد.

زن ژنرال آهسته در گوشش گفت:

ـ كور است!

از اين حرف لرزه بر اندام اروين افتاد. دكتر بنا كرد به صحبت از تنيس و

رفتن به «اشتوبن كامر». لحظه‌اي بعد خانم ژنرال گفت:

ـ آب تني براي من قدغن است ولي براي برادرزاده‌ام بسيار مفيد است.

دختر كور با تكانِ سر حرف او را تأئيد كرد:

ـ عالي است! اينطور نيست؟

صدايش مثل آوازي دلنواز بود.

اروين فكر كرد: چقدر صدايش غمگين است!

دكتر مدام صحبت مي‌كرد. خانم ژنرال با خنده همراهي‌اش مي‌كرد. «هِدويگ» خاموش بود. اروين آهسته به دكتر گفت:

ـ كاش يكبار هم كه شده مي‌ديد، چقدر زيباست!

دكتر شانه بالا انداخت. خانم ژنرال نشنيد و با دستش دريا را نشان داد. در دور دست‌ها كشتي بخاري سفيدي روي نواري كبود به سوي روگن پيش مي‌رفت. دكتر ساعتش را نگاه كرد:

«كشتي روگن! حتماً ساعت شش است.»

خانم ژنرال با صداي فرسوده‌ي پيرش گفت:

ـ چراغهايش چقدر قشنگ است!

دكتر هنكه خميازه‌اي كشيد.

اروين با نگاه كشتي را دنبال مي‌كرد و در انتظار بود. اما دختر جوان همچنان خاموش مانده بود. كشتي را نمي‌ديد. خانم ژنرال يادآوري كرد كه هوا دارد خنك مي‌شود. خانم‌ها خداحافظي كردند.اروين تعظيم كرد. وقتي آنها دور شدند او و دكتر، لحظه‌اي خاموش ماندند. بعد دكتر دستهايش را به هم ماليد و گفت:

ـ راستي راستي هوا دارد خنك مي‌شود.

اما اروين همچنان چشم به دريا دوخته بود. پهنة دريا در اين لحظه خاكستري شده بود. بعد با صدايي غمگين در حالي كه بيشتر با خودش حرف بزند تا با دوستش، گفت:

ـ او هم مي‌بيند. او كشتي ديگري روي درياي ديگري مي‌بيند. نگاهش به دنياي ديگري است و اين صدا از آن دنياست. 

+ نوشته شده در  Mon 10 Apr 2006ساعت 0:55 AM  توسط علی عبداللهی  | 

هیچ وقت شده به یک میز فکر کنی؟

مثلا ًاینکه چه چیزی میز را تبدیل به میز می کند؟

چه چیزی آن را اینقدر میزی می کند، این قدر میزوار و میزگونه؟

نکند یک نیروی میزی ِ اسرارآمیز در کار است؟

و اصلا ًیک میز می میزد یا اینکه میزیده می شود؟

و میزبَس می شود وقتی میزیت اش تمام بشود؟

و توآنقدر سرت را با  میز گرم می کنی تا این که چرتت می گیرد

و یکهو میز از شیء بودن خودش رها می شود.

و تو از خودت می پرسی: « پس چطوری میز است؟»

و کلمه میز در گوش ات آوای غریبه ای پیدا می کند

و میز برایت می شود یک چیز تازه.

و تو پاک تعجب می کنی از اینکه با اطمینان کامل می دانی

که میز اصلا ًو ابدا ًهیچ "نامی ندارد".

برای همین در اتاقت یک چیز کاملا ً بی نام ،

گیج و گول و منگ همینطوری سرجای خودش هست.

چیزی آنقدر غریبه، ناآشنا و ناشناخته

ساکتِ ساکت، دست نیافتنی و نام نیافته،

و تقریبا ً نامرئی، اصلا ً چیزی نا به جا در آنجا...

وآنوقت، آنوقت یکهو با خودت

می گویی: «آها! این همون میزه دیگه!»

و دوباره دلخور می شوی و می گویی:

«خب، معلومه، همین میزه، مگه باید چیز دیگه ای

غیر از این باشه؟»

 

+ نوشته شده در  Mon 10 Apr 2006ساعت 0:27 AM  توسط علی عبداللهی  |